#اشک_شوکا_پارت_139


زری بی مقدمه به شوکا گفت:

-خاتون که زن داداشم بشه دیگه شبا تنها تو اتاق نمیخوابم... خودش بهم گفت اگه زن خسرو بشه شبا میاد

پیشم میخوابه. منم به داداش خسرو اصرار کردم که الا و بلا خاتون باید زن داداشم بشه... قرار شده بعد

برداشت برنجا عروسیشونو بگیرن

شوکا خمیازه ی بلندی کشید و زیر لب گفت:

-به همین خیال باش که شبا شوهرشو ول کنه و بیاد پیشت بخوابه

مجددا صدای خاتون بلند شد:

-زری بسه دیگه... بگیر بخواب

مار حسادت وجود خاتون را نیش میزد و خواب از چشمانش ربوده بود. در جایش نشست و بی مقدمه رو

به شوکا گفت:

-از کجا خسرو رو میشناسی؟

شوکا که تازه چشمهایش گرم شده بود، یکی از چشمانش را باز کرد:

-با اربابم آشناست

دلیلی نمیدید که سفره ی دلش را برای یک زن غریبه باز کند.

خاتون با حالت تمسخر گفت:

-رعیتی؟

شوکا محکم جواب داد:

-بله... با اجازه تون میخوام بخوابم

خاتون بدون توجه به جمله ی پایانی شوکا گفت:

-صورتت چی شده؟

شوکا روز سختی را پشت سر گذاشته بود و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت خواب و آرامش بود.

برای خاموش کردن خاتون جواب داد:

-مگه نشنیدی زری گفت دست گرگا بودم؟

بدون اینکه منتظر واکنش خاتون نسبت به جوابش شود، پشت به او کرد و خودش را به دست فرشته ی

خواب سپرد.


romangram.com | @romangram_com