#اشک_شوکا_پارت_140

صبح روز بعد که از خواب بیدار شد، با دیدن آفتاب پهن شده به وسط قالی فهمید نزدیک ظهر است.

خبری از زری و خاتون نبود. از جا برخاست. لباسش را مرتب کرد و از اتاق خار ج شد. زری و

خاتون در آشپزخانه مشغول تهیه نهار و شستن استکانهای صبحانه بودند. شوکا سلام کرد و با اشاره ی

زری به سمت سماور رفت و برای خودش یک استکان چایی ریخت. خاتون به سمتش آمد و دستمالی را

به دستش داد و از جایگاه بالاتری گفت:

-قربونت، چاییتو که خوردی اتاقا رو گردگیری کن

شوکا لحن و کلام خاتون را کاملا میفهمید. از بچگی با این مدل صحبت کردن آشنا بود. خانزاده ای بود

که از روز قبل احساس غلطی نسبت به شوکا پیدا کرده بود. چه خیال واهی در سر داشت که خان یک

روستا عاشق دختر رعیتی شود که او را نفرین شده مینامید...

سرش را به علامت چشم تکان داد. به سمت در چرخید که دستی پارچه را از بین انگشتانش خارج کرد.

نگاهش در چشمان معترض خسرو قفل شد. خسرو با جدیت کامل خاتون و زری را مورد خطاب قرار

داد:

-شوکا اینجا مهمونه... تا اجازه ندادم حق نداره کاری تو این خونه انجام بده

شوکا آرام و سربزیر گفت:

-مهم نیست... کمکشون میکنم

خسرو کمی صدایش را بلند کرد:

-همینکه گفتم...

حس غریبی بر وجود شوکا رخنه کرد. حس منحوس بودن... نفرین شده بودن و متهم شدن به عمل انجام

نداده...حس بدنام شدن نزد یک مرد غریبه... اشک در چشمهایش جوشید. چشمان اشکی اش را به نگاه

سرد و نافذ خسرو دوخت... ته چشمها سرِد سرد بود... مانند زمهریر...

بدون کلامی از آشپزخانه خارج شد و به سمت اتاق رفت تا وسایلش را برای بازگشت به عمارت ارباب

نادر جمع کند.

از کنار خسرو عبور کرد و به سمت در رفت. صدای مقتدرانه ی خسرو از پشت سر که میگفت »کجا

؟« او را در جا نگه داشت. سرش را به سمت خسرو چرخاند. دندانهایش را بهم فشرد:

-به تو ربطی نداره

از در خانه خارج شد. پا به روی اولین پله نگذاشته بود که خسرو از پشت ساعدش را گرفت و به سمت

romangram.com | @romangram_com