#اشک_شوکا_پارت_141


خودش کشید. با کشیده شدن دستش به سمت خسرو و دردی که به دنبال آن در مفصل بازویش احساس

کرد داود بلندی کشید. صدای آمرانه ی خسرو بیخ کگوشش پیچید:

-بجکار آخرت باشه اینطوری جوابمو میدی... حالواپوپکجج هم مثه یه دختر خوب برمیگردی خونه... بعد نهار خودم

هر جا خواستی میبرمت

شوکا از اینکه تمام عمر برایش سروری کرده بودند به ستوه آمده بود . دلش آزادی میخواست... نه اینکه

برای هرکارش به کسی جواب پس دهد. دستش را از دست خسرو بیرون کشید و با اعتراض گفت:

-ولم کن... میخوام برم خونه م

خسرو جلوی شوکا چرخید. در چشمانش غیر از خشم چیزی دیده نمیشد:

-گفتم برگرد

اشک در چشمان دخترک حلقه زد. با لحنی ملتمسانه گفت:

-کاری به کارم نداشته باش... بذار به درد خودم بمیرم

از کنار خسرو گذشت و در حالیکه اشک میریخت، دوان دوان از باغ شکوفه های بهار نارنج خارج شد.

تمام روز را به استراحت و کمپرس سرد کردن تورمهای صورتش پرداخت. با روشن شدن چراغهای

عمارت ارباب نادر، دلش به سمت آنجا پر کشید. دلتنگ داستان زندگی اربابش بود.

ارباب نادر برگشته بود...

با دیدن چهره ی زرد و بهم ریخته ی شوکا به سمتش آمد. دستش را زیر چانه ی شوکا گذاشت و سرش

را بلند کرد. نگاهی به چشمان آهووش دختر کرد. مهربان پرسید:

-کی این بلا رو سرت آورده؟

شوکا سر به زیر انداخت:

-شوهرم

ارباب زیر لب نجوا کرد:

-خدا لعنتش کنه

ارباب نادر به سمت دیگر هال پذیرایی چرخید:

-وقتم محدوده... باید هرچه زودتر این قضیه رو تموم کنم

ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com