#اشک_شوکا_پارت_142
-نسرین که از غرغرای مامانش شاکی شده بود به طبقه بالااومد. وقتی وارد اتاق شد بدون سلام و با
خشم از اینکه اونو به جای ماجان گرفته بودم و احساساتم با دیدن تن برهنه ش واسه ماجان به غلیان
افتاده بود بهش توپیدم:
-»تو برکه شنا کردی؟«
از لحن صحبت کردنم متعجب شد:
-»آره... مگه چی شده؟«
-»جلو هزار تا چشم؟«
چشماشوگشاد کرد:
-»غیر از خانما کسی اونحا نبود... به خواهراتم سپرده بودم هوامو داشته باشن«
با عصبانیت گفتم:
-»اگه یکی لایی بوته ها قاییم میشد و تن و جون لختتو میدید چی؟«
نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بهم کرد:
-»تو از کجا میدونی بدون لباس شنا کردم؟«
به تته و پته افتادم. زود خودمو جمع و جور کردم:
-»همینطوری گفتم«
نسرین پوزخندی زد و ادامه داد:
-»چی غیرتی شدی!«
به سمت رختخوابا رفت تا جاشو بندازه. از جوابای نقدش حرصم میگرفت. همیشه همینطور بود تیز و
زرنگ... دنبال بهونه میگشتم تا باهاش بحث کنم. فریاد زدم:
-»کسی نیست رختخوابا رو پهن کنه که خودت داری جا میندازی؟«
نگاه ناباورانه ای بهم کرد:
-»چت شده امشب؟ به کی بگم بیاد؟ باجی که بارداره... صبح هم عباس اومد دنبال ماجان و باهم رفتن
خونه شون... بگم مامان خودم بیاد یا مامان تو؟«
رختخواب را به وسط اتاق آورد و عصبی گفت:
-»بروکنار جامو پهن کنم«
سکوت کردم و به ریشم خندیدم که از صبح با توهم دیدن ماجان زمان گذرونده بودم در حالیکه اصلا
romangram.com | @romangram_com