#اشک_شوکا_پارت_143
ماجانی در کار نبود.
اونشب نسرین دچار سرماخوردگی بدی شد. نیمه های شب بود که با صدای ناله کردنش بیدار شدم. به
سمتش رفتم. یه چیزایی زیر لب میگفت. گوشمو به دهنش چسبوندم . هذیان میگفت. از حرارتی که از
بدنش ساتع میشد احساس گرما کردم.
دستمو رو پیشونیش گذاشتم. به جرات میتونم بگم که حداقل سی و نه درجه تب داشت. به سرعت به
آشپزخونه رفتم و یه ظرف آب با دستمال آوردم. دستمالو خیس میکردم و رو صورتش و دستاش میذاشتم.
شاید ده دقیقه مشغول اینکار بودم. نسرین هذیان میگفت و بین حرفاش ازم تشکر میکرد. دیدم اینطوری
تبش پایین نمیاد. بهش گفتم:
-» کمکت میکنم بریم حموم پاهاتو از زانو به پایین بشوری. شاید تبت اینطوری زودتر پایین بیاد«
زیر بغلشوگرفتم و به سمت حموم داخل اتاق کشوندم. از ضعف و بی حالی قادر به حرکت نبود. به
سرعت تو حموم روی صندلی گذاشتمش. آبو ولرم مایل به سرد کردم و وادارش کردم پاهاشو بشوره.
با عجله به آشپزخونه برگشتم و با یه لیوان شربت خنک برگشتم
به اتاق که برگشتم، نسرینو دیدم که تو رختخوابش نشسته و با ملافه پاهاشو خشک میکنه.
با دیدنم لبخند شیرینی رو لبش اومد که لپای گلی رنگ تبدارشو بیشتر تو چشم آورد. نگاهم کشیده شد به
سمت بدنش که از بین دو تا دکمه ی باز بلوزش دیده میشد. نسرین مسیر نگاهمو دنبال کرد و متوجه باز
بودن دکمه های پیرهنش شد. دست برد تا اونا رو ببنده که گفتم:
-»بذار باز باشن«
نسرین ناباورانه دستش شل شد و پایین افتاد. نگاه حیرت زده شو به چشمام دوخت. ادامه دادم:
-»تب داری... اینطوری خنک میشی«
ولی ته دلم میدونستم که از صبح حسم به نسرین یه جورایی عوض شده و وقتی کنارشم بودنش برام
بیتفاوت نیست... جالب بود که همش دوست داشتم بهش گیر بدم و از کاراش ایراد بگیرم.
فردای اونروز به تهران برگشتیم. واسه دیدن ماجان دلم قیلی ویلی میرفت ولی نه به شدت قبل. با خودم
گفتم اگه دیدمش چه بهتر .... ندیدمش هم اشکالی نداره... با یادآوری خاطره ی دم برکه ناخودآگاه به
سمت نسرین نگاه میکردم. زنی که شرعی و قانونی همسرم بود و در این مدت چند ماه لجبازانه
سربودنش به ماجان رو نمیدیدم. کم کم برتری هاش واسم رنگ میگرفت.
romangram.com | @romangram_com