#اشک_شوکا_پارت_144

چند روز از بازگشتمون به تهران میگذشت... دیگه دلم نمیخواست شبا تا دیروقت اداره باشم. وقتی هم به

خونه برمیگشتم و نسرین رو نمیدیدم بهونه گیری میکردم و با اومدنش یه بحثی پیش میکشیدم. غرورم

اجازه نمیداد که از تغییرات احساساتم مطلع بشه. نسرین هم کما فی السابق رویه خودشو تو زندگی داشت.

کم کم متوجه شدم که لباسای اتو کشیده م، پخته شدن غذاهای مورد علاقه م توسط بانو و خیلی چیزای

دیگه زیر نظر نسرین انجام میشده.

یه شب روی مبل نشسته بودم و روزنامه میخوندم. مدتی بود که چشمام خیلی زود از روزنامه خوندن

خسته میشد. روزنامه رو به کناری پرت کردم و تو مبل فرو رفتم و مشغول فکر کردن به تغییرات ایجاد

شده در وجودم شدم . تو حال خودم بودم که داد نسرین رشته افکارمو پاره کرد. با عجله خودمو به

آشپزخونه رسوندم. دست نسرین حین دم کردن چایی واسه من به کتری آب جوش چسبیده و سوخته بود.

دستشو با دست دیگه ش گرفته بود و محل سوختگی رو فشار میداد. با عجله دست آسیب دیده ش رو تو

دست گرفتم. ناگهان متوجه نرمی دست و ظرافت انگشتانش شدم. چقدر با دستای درشت ماجان متفاوت

بود هرچند بوی گل یاس نمیداد. دستشو بین دو دستم گرفتم کمی فشار دادم و به سمت لبام آوردم. بوی

خوشی تو بینیم پیچید. دستاشو به لبام چسبوندم و بوسه ی آرومی روش زدم.

نسرین با چشمهای گرد شده و دهن نیمه باز بهم نگاه میکرد. سرمو بالاآوردمو نگاهمو به نگاهش

دوختم. غرور و مردونگیموکنار گذاشتم و با لحن سپاسگزاری گفتم:

-»دوست ندارم واسه کارام بهت آسیب برسه«

هردو فراموش کرده بودیم نسرین دستش سوخته... همسر زیبام سرشو پایین انداخت. احساس خجالت رو

صورتش نمایان شد. دستشو از دستم بیرون کشید و خودشو تو اتاق خواب انداخت و در بست.

رابطه م با نسرین صمیمی تر و گرمترشده بود. وقت بیشتری واسه ش میذاشتم انگار به خودم فرصت

داده بودم تا اونو بهتر بشناسم. به مجلس عروسی پسر یکی از همکارام دعوت شدیم. عروس خانم دختر

یکی از ثروتمندای شمالی بود و مجلسو تو ویلای بزرگ پدر عروس خانم گرفتن.

از شاه مملکت گرفته تا خدماتی دربار همه دعوت بودن. یه مجلس شاهانه و اعیونی.

شاید اولین دفه بود که از همراهی نسرین در مسافرت به شمال خرسند بودم. روز قبل از مجلس به

عمارت اومدیم. ساعاتی رو با هم کنار دریا و صحبت در مورد خاطرات بچگیامون گذروندیم.

دلم میخواست ماجان رو ببینم نه به خاطر اینکه احساساتم مثل قبل بود بلکه میخواستم بهش بگم نسرینو

دوست دارم و دلم میخواد مادر بچه هام باشه و ازش تشکر کنم که در برابر احساسات و هوسام همراهیم

romangram.com | @romangram_com