#اشک_شوکا_پارت_145
نکرد.
نسرین در لباس زیبا و باآرایشی که داشت خیلی متفاوت شده بود. وقتی وارد مجلس شدیم، تقریبا همه
رجال دربار به همراه همسر و فرزندانشون اومده بودن. تا حالا به چنین مجلس شاهانه ای دعوت نشده
بودم. خانما وآقایون در کنار هم و مهمونای خارجی هم دعوت شده بودن. از سیستم گرامافون واسه
موسیقی استفاده میشد. چند تا خواننده خانم و رقاص هم دعوت شده بودن.
بعد شام به خاطر حضور مهمونای خارجی موسیقی ملایمی گذاشتن و از آقایون دعوت شد که با
همسراشون برقصن. مجلس هم بر اساس رسم و رسوم ایرانی بود و هم مطابق میل مهمونای فر نگی.
ابتدا مهمونای فرنگی به وسط اومدن و با همسرانشون رقص تانگو رو شروع کردن.
رو به نسرین گفتم:
-»دوست داری برقصی؟«
سری به علامت رضایت تکون داد. دستشوگرفتم و به وسط سالن رفتیم. دست سمت چپمو دور کمرش
حلقه کردم و دست سمت راستمو بالاآوردم. کف دست راستشو تو دستم گذاشت. چشمامو به چشمای
زیبای مثل شبش دوختم و با یه چرخش آروم رقص رو شروع کردیم. تمام مدت نگاهش در نگاهم قفل
بود. حس تازه جوونه زده نسبت به نسرین در وجودم ریشه دووند و شاخ و بر گ گرفت. نسرین نگاه از
چشمام برنمیداشت و منم مشتاقانه به اون چشم دوخته بودم.
نمیدونم چه مدتی رقصیدیم. وقتی به خودمون اومدیم که آهنگ تموم شده بود و حاضرین واسه رقصنده ها
کف میزدن. سرمو نزدیک گردنش کردم و بوی ادوکلن خوشبوشو با نفسی بلند به ریه م کشیدم. لبامو
کنار گوشش بردم. بوسه ی آرومی رو لاله ی گوشش زدم و گفتم:
-»ممنونم صبوری کردی«
نیمه های شب بود که به عمارت برگشتیم. مدتی صرف تعویض لباسامون شد. وقتی وارد اتاق شدم،
نسرین تو رختخواب خوابیده بود. کنارش دراز کشیدم وآهسته گفتم:
-»نسرین؟«
چشماشو باز کرد. چشماش خمار بود و این آتیش منو تندتر میکرد. از لحن و کلامم خواهشم رو فهمید.
نگاهی بهم انداخت و با آرامش گفت:
-»بذار یه وقت دیگه... خواهش میکنم«
romangram.com | @romangram_com