#اشک_شوکا_پارت_146

چشماشو بست. و خودشو بهم نزدیک کرد.دستمو باز کردم و همسرمو در آغوش کشیدم. طبیعی بود که

نسرین باید ناز میکرد و منم ناز میکشیدم.

صبح روز بعد با سرو صدایی که از پایین میومد بیدار شدم. از اتاق خارجشدم و از بالای پله ها نگاه

کردم. ماجان بود. چقدر از دیدنش شاد شدم. بهترین زمان بود که خودمو رها کنم.

با عجله از پله ها پایین اومدم و صداش کردم:

-»ماجان؟«

-»سلام آقا... ببخشید بیدارتون کردم. میز صبحونه رو میچیدم«

-»کارت داشتم«

-»بفرمایید آقا... الان احمد میاد دنبالم که بریم خونه«

دستشوگرفتم و به سمت خودم کشیدمش. یه دفه پاش گیر کرد به ریشه قالی وپرت شد روم... نتونستم

خودمو کنترل کنم و از پشت رو زمین افتادم و ماجان هم به شکم روی من افتاد و دستم به دورش حلقه

شد. لحظه ای نگاهم در چشمای تیله ایش افتاد. همون چشمایی که مدتی نه چندان کوتاه منو مسخ خودش

کرده بود.

در همین موقع احمد، داداش عباس وارد عمارت شد و با دیدن منو ماجان در اون وضعیت داد زد:

-»زن داداش...«

با داد احمد به خودمون اومدیم. ماجان به سرعت از جا بلند شد و بدون اینکه نگاهی بهم بندازه به سمت

در عمارت دوید. چشمم به بالای پله ها افتاد... نسرین در حال مشاهده ی منو ماجان بود.

از جا بلند شدم و خودمو به سرعت به طبقه ی بالارسوندم تا واسه نسرین جریانو توضیح بدم. با رسیدنم

به آخرین پله نسرین به سمت اتاق رفت و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه گفت:

-»برمیگردیم تهران

سرافکنده گفتم:

-»باید واست توضیح بدم... کاملااتفاقی بود... پاش به فرش گیر کرد و باهم افتادیم«

توجهی بهم نکرد.

معترضانه گفتم:

-»بهم گوش کن... راست میگم

به سمتم چرخید و جدی گفت:

romangram.com | @romangram_com