#اشک_شوکا_پارت_147
-»شنیدم... برمیگردیم تهران«
لباس راحتیمو عوض کردم و از عمارت بیرون زدم. صدای داد و هوار احمد از کنار خونه ی سرایداری
شنیده میشد که میگفت:
-»مرد نباشم جریانو به عباس نگم«
به سمت احمد رفتم و دست انداختم به یقه ش:
-»چته داد و هوار راه میندازی؟«
رگای گردنش ورم کرده بودن و صورتش از عصبانیت سرخ شده بود. یقه شو از دستم آزاد کرد و به
سرم فریادی از خشم کشید:
-»بی ناموس..
قبل از اینکه خودشو کاملا از دستم رها کنه کشیده ی محکمی زیر گوشش زدم.از دستم فرار کرد و به
سرعت خودشو به سمت مسیر خروجی رسوند و صداشو پس سرش انداخت:
-»رسوات میکنم...
همه چی خراب شده بود. نسرینو بدست نیاورده، در حال از دست دادن بودم. زندگی ماجانی که هیچوقت
مال من نبود بهم ریختم. با افکاری پریشون و اندوهی سنگین از نتیجه سماجت و پافشاری روی عمل
نادرستم از باغ بیرون رفتم و به قدم زدن پرداختم شاید که راه حلی پیدا میکردم.
مغزم قفل کرده بودو ذهنم کار نمیکرد بطوریکه بعد دو ساعت خسته و درمونده به عمارت برگشتم.
چیزی رو جلو روم دیدم که اگه تو خواب میدیدم سکته میکردم.
ماجان رو زمین افتاده، لباساش پاره و خاکی و سرو صورتش کبود و خونی بود. کف زمین پر از خون
بود. زن بیچاره از درد به خودش میپیچید. باجی و باباقلی جلو عباس رو گرفته بودن که مبادا به ماجان
حمله ور بشه.خونواده ی عباس هم در حال بدو بیراه گفتن بودن و هرچی فحش زشت و ناموسی بود به
ماجان و منو خونواده م نثار میکردن.
خودمو به عباس رسوندمو فریاد زدم:
-»چه خبرته؟ دختر بیچاره رو آش و لاش کردی؟«
نعره ای به سرم کشید که دو تا پام به هم جفت شد. خودشو از دست بابا قلی و باجی آزاد کرد و با یه قدم
خودشو به سمتم رسوند و ناغافل یه مشت به چونه م زد که طعم شور خونو تو دهنم احساس کردم.
romangram.com | @romangram_com