#اشک_شوکا_پارت_148

باباقلی و باجی با چشمایی گریون خودشونو به عباس رسوندن و دستاشو گرفتن.

باباقلی در حالیکه اشک رو صورتشو پر کرده بود عاجزانه گفت:

-»برو ارباب... بیشتر از این بی آبرومون نکن... تو رو به امام غریب برو...«

نگاه ملتمسانه و اشک چشم بابا قلی حالمو دگرگون کرد. اشک توچشمام جمع شد و زیر لب گفتم:

-»خدا لعنتت کنه نادر

سرمو به سمت ماجان که تو خاک و خون از درد به خودش میپیچید چرخوندم. نگاه شماتت باری بهم کرد

و لباشو باز کرد تا حرفی بزنه ولی منصرف شد. دو مرتبه دهنشو باز کرد. از رو حرکت لباش فقط

فهمیدم که گفت »بچه م

به عمارت که برگشتم نسرین روی مبل نشسته و چمدونش جلو پاش بود. با ورودم از حالت تفکر بیرون

اومد و سرزنشانه گفت:

-»میبیتی حماقتتو تا کجا ادامه دادی؟ دختر بیچاره حامله بود...

به تته پته افتادم:

-»من... من...«

-دیگه نمیخوام حرفی بشنوم... خیلی بهت فرصت دادم... فکر کردی از لحظه ی اول نفهمیدم چرا بهم

بی محلی؟ یه زن خیلی باید احمق باشه که علت بیتفاوتی شوهرش به خودشو نفهمه... ولی هیچوقت فکر

نمیکردم که رقیبم یه دختر رعیت باشه«

سرافکنده و پشیمون به سمت پله ها رفتم که صدای نسرین بلند شد:

-یکی رو بفرست واسم ماشین بگیره... دیگه نمیتونم حتی یه ثانیه اینجا بمونم

ارباب نادر نگاهی به شوکا انداخت که سر به زیر و بیصدا گریه میکرد. به سمت شوکا رفت و صدا زد:

-شوکا؟

شوکا نگاه بارانی اش را به ارباب نادر انداخت:

-فقط من میتونم درک کنم که ماجان چه حالی داشته

ارباب نادر به سمت پنجره چرخید:

-خدا میدونه که یادآوری اون روزا چقدر واسم عذاب آوره...

توجهی به اشکهای شوکا نکرد و ادامه داد :

-اگه نمی جنبیدم نسرین رو هم از دست داده بودم. با عجله به عمارت رفتم و چمدون لباسامو برداشتم و

romangram.com | @romangram_com