#اشک_شوکا_پارت_149
به محوطه برگشتم. در حالیکه به سمت ماشین میرفتم به نسرین گفتم:
- خودم میبرمت
در برابر چشمان غضبناک عباس و نگاه اشک آلود ماجان و خونواده ش اونجا رو ترک کردیم. بدون
هیچ حرفی با سرعت به سمت تهران روندم. حال و هوامون صد و هشتاد درجه متفاوت بود با زمانیکه
به شمال می اومدیم. ساعت از دو بعد از ظهر گذشته بود که به تهران رسیدیم. واسه اینکه از عصبانیت
نسرین دور باشم و برخوردی باهاش نداشته باشم، تصمیم گرفتم به بهونه ی احوال پرسی پدر و مادرم
به خونه شون برم. نسرین رو دم خونه پیاده ش کردم و گفتم:
-»میرم یه سر خونه بابا و تا یه ساعت دیگه برمیگردم«
هنگامیکه برگشتم نسرینو در حال سوار شدن به یه ماشین دیدم. ماشینو وسط کوچه نگه داشتم و با عجله
خودمو به نسرین رسوندم و قبل از اینکه کاملا سوار ماشین بشه دستشو گرفتم:
-»کجا میری؟«
به چشمام نگاه کرد. چشماش قرمز بودن. مشخص بود که گریه کرده . با صدای خشداری که با فرو
بردن بغضش سعی میکرد ظاهرشو حفظ کنه گفت:
-»میرم شمیران... ویلای بابا
با تعجب گفتم:
-»تنها؟
تو ماشین نشست و پای دیگه شو داخل برد:
-»بابا و مامان هم اونجان
دستشو از دستم بیرون کشید. به رانند گفت »بریم« و در ماشینو بست. دستم تو هوا معلق موند. مات و
مبهوت به ماشین که از نظرم دور میشد چشم دوختم. نمیدونم چقدر طول کشید که وقتی بخودم اومدم دستم
تو هوا معلق بود و اثری از ماشین دیده نمیشد.
به خونه برگشتم. جلوی آینه ی اتاق خواب ایستادم. مستأصل و عصبی شده بودم. دستامو بردم سمت سرم
و موهامو بهم ریختم. هیچ مدلی خالی نمیشدم. واسه چند لحظه به تصویرم تو آینه خیره شدم سپس
صدامو انداختم پس سرم و داد کشیدم. نه یکی، نه دو تا... چند تا داد پشت سر هم. خدا رو شکر بانو به
مرخصی رفته بود.
romangram.com | @romangram_com