#اشک_شوکا_پارت_150

در اون لحظه تنها هدف مهم زندگیم بازگشت زنم به خونه بود. به اندازه ی تمام عمرم خودمو تف و لعنت

کردم که دنبال یه هوس پوچ و بی اساس زندگیمو نابود کرده بودم.

شوکا از جا بلند شد. اشک پهنای صورتشو پر کرده بود با هق هق گفت:

-میخوام برم

ارباب نادر با اشاره ی دست به شوکا فهماند که بنشیند.

شوکا مجددا در مبل جا گیر شد و ارباب ادامه ی حرفشو گرفت:

-از خونه خارج شدم. ماشین هنوز وسط کوچه بود. یادم رفته بود که اونو پارک کنم. سوار ماشین شدم

و با سرعت دیوونه واری به سمت شمیران رفتم.

حیدر سرایدار ویلادرو بروم باز کرد. داخل محوطه شدم. از ماشین پیاده شدم. وقتی حیدر صورت

آشفته و موهای بهم ریخته مو دید، دست و پاشو گم کردو با تعجب گفت:

-»سلام آقا جان ....اتفاقی افتاده؟«

بدون اینکه جواب سلامشو بدم گفتم:

-»نسرین خانم اینجان؟«

-»بله آقا... یه ساعتی میشه رسیدن«

با عجله پله های ورودی ویلارو دو تا یکی طی کردم و وارد ویلاشدم. کسی تو هال نبود. پله های

داخل ویلا رو که به اتاق خوابا ختم میشد با همون سرعت بالا رفتم و وارد اتاقی شدم که به منو نسرین

اختصاص داده بودن.

دستگیره رو پایین کشیدم. در اتاق قفل بود. چند ضربه به در زدم. بعد چند لحظه صدای نسرین بلند شد:

-»کیه؟... حیدر تویی؟...«

حرفی نزدم که مبادا با شنیدن صدام از باز کردن در منصرف بشه.

دو مرتبه چند ضربه به در زدم. بعد چند ثانیه در با صدای خش خش مانندی باز شد و قامت نسرین در

آستانه ی در ظاهر شد. با دیدنم در جا خشکش زد و با بهت آمیخته به عصبانیت گفت:

-»اینجا چکار میکنی؟

لبخند تلخی به دنبال خشم نسرین از حضورم، بر لبام نشست. تمام انرژیمو جمع کردم و حق به جانب

گفتم:

-»اومدم زنمو ببرم خونه

romangram.com | @romangram_com