#اشک_شوکا_پارت_151
به سمت اتاق چرخید و رو لبه تخت نشست و سرشو بین دو تا دستاش گرفت و ناراحت گفت:
-»اگه با تو این رفتارو داشتم و دل به یه مرد دیگه میدادم و بی محلیت میکردم چکار میکردی؟«
بی معطلی جواب دادم:
-»سرتو میبریدم
خودم از این جواب نقد و بی فکری که از دهنم پرید شگفت زده شدم. نسرین از جا بلند شد و به سمت
پنجره رفت و پشت به من ایستاد:
-ولی من سرتو نمیبرم. ازت جدا میشم
انگار یه بشکه آب یخ روم ریختن. با چند قدم بلند خودمو بهش رسوندم و دستمو دور کمرش حلقه کردم.
با دو دستش دستامو باز کرد:
-»راحتم بذار... خواهش میکنم
ازم دور شد و منم به دنبالش »نسرین« ، »نسرین« میکردم و اون هیچ توجهی بهم نمیکرد.
وسط اتاق ایستادم و صدامو بلند کردم:
-»د لا مصب چیکار کنم ببخشیم... نخواه که به زور متوسل بشم
به سمتم برگشت. پوزخندی زد:
-»اونوقت خیلی چیزا که که نباید رو بشه، رو میشه
رو لبه ی تخت نشستم و با صدای گرفته ای گفتم:
-» ننه جونم همیشه میگفت بخشش از بزرگاست
نگاه گریونشو بهم چشمام چسبوند:
-»مگه دیگه بزرگتری هم مونده... اونقدر با بی محلیات تحقیرم کردی که خودمو گم کردم بزرگم یا
کوچیک...
مجال ادامه صحبت بهش ندادم به سمتش جهش برداشتمو تو بغلش گرفتم:
-»باور کن هیچی بینمون نبود. یه هوس بود... یه حماقت یا هرچی که میخوای اسمشو بذار... امروزم
کاملا اتفاقی بود. میخواستم بهش بگم که چقدر تو رو دوست دارم که پاش گیر کرد لبه ی قالی و روم
افتاد... به پیغمبر راست میگم. اونقدر که واسه برگردوندنت به خونه حریصم، یه بار واسه بدست
آوردنش تلاش نکردم. فقط فکر بود و اوهام بیمارگونه ... بهم اعتماد کن. یه فرصت دیگه بهم بده.
romangram.com | @romangram_com