#اشک_شوکا_پارت_152

خواهش میکنم

احساس کردم لبخند کمرنگی از رضایت رو لبش نقش بست:

-»ولی یه شرط دارم

-»هرچی تو بگی«

-تا زمانیکه باباقلی و خونواده ش سرایدار اونجان قدم به اونجا نمیذاری«

حلقه ی دستمو محکم کردم و آروم گفتم:

-»هرچی تو بگی... فقط منو تنها نذار

روز بعد به اداره رفتم و با اصرار و خواهش و تمنا یه هفته مرخصی گرفتم و با نسرین واسه ماه عسل

به شیراز رفتیم و زندگی زناشوییمونو شروع کردیم.

وقتی که از سفر برگشتم متوجه شدم خونواده ی باباقلی عمارتو بدون اینکه به پدرم چیزی بگن ترک

کردن و مشتی رجب و خونواده ش سرایداری اونجا رو به عهده گرفتن.

واسه اینکه آرامش زندگیم بهم نخوره و نسرین مجددا بهم بدبین نشه در موردشون پرسو جو نکردم. مرد

خونه م شدم و تنها زن زندگیم نسرین شد، کم کم اسم ماجان جزو خاطراتم شد و با گذشت زمان لابه لای

افکار متروکه م گم شد. با باردار شدن نسرین حتی نام ماجان و بدبختی که سرش اومد از افکارم پاک

شد.

زندگیم با نسرین مثه بقیه زندگیها بود. هم غم داشتیم و هم شادی... هم بحث و جدل داشتیم و هم عاشقانه

های نفسگیر... هم گریه داشتیم و هم خنده...

صاحب چهار فرزند شدم. سه پسر و یک دختر که همه ی زندگیم بود. از مقام افسری به سرتیپی ارتقا

پیدا کردم. بعد از اشغال ایران توسط متفقین به پیشنهاد نسرین چند سال از کار کناره گیری کردم و با

جانشینی محمد رضا شاه مجددا دعوت به کار شدم. به پیشنهاد نسرین، بچه ها رو یکی، یکی واسه ادامه

تحصیل به انگلیس فرستادیم و خودش هم در رفت و آمد بین اروپا و ایران بود. بعد فوت پدر و مادرم

خودمو بازنشسته کردم و بیشتر روزامونو با نسرین به عمارت میومدیم و از طبیعت زیبای شمال لذت

میبردیم... با پا به سن گذاشتن خوابای مشوش به سراغم اومد و عجیب بود اکثر اون خوابا حول و حوش

ماجان و واقعه ی اونروز میچرخید اونجا بود که فهمیدم به علت خودخواهیم و از دست ندادن نسرین در

حق اون خونواده کوتاهی کردم . ظلم کردم... افکارم بقدری پریشون بود که موضوع رو به نسرین

گفتم. همسرم که خیالش از بابت وفاداریم راحت شده بود پیشنهاد کرد که خودمو به یه روان شناس نشون

romangram.com | @romangram_com