#اشک_شوکا_پارت_153


بدم. چیزی که روانشناس در موردم گفت عذاب وجدان بود نه بیماری که با کهولت سن و فکر کردن

درمورد خطاهای گذشته سراغ هر کسی میاد. روانشناس پیشنهاد کرد خونواده ی باباقلی رو پیدا کنم و

از حال و روزشون باخبر بشم...

مدتی وقت صرف پیدا کردن خونواده ی باباقلی کردم ولی به دلیل بیماری موفق نشدم. نسرینم به خاطر

بچه ها نمیتونست مدت زیادی ایران بمونه و همش در رفت و آمد بود. چند نفرو مأمور کردم تا پیداشون

کنن ولی اونا هم موفق نشدن.

چیزی که الان آزارم میده عذاب وجدانه... پریشونم از ظلمی که در حق اون دختر کردم و واینستادم

ازش دفاع کنم... مدتیه آرامش ندارم و به تنهایی نمیتونم پیداشون کنم یعنی توان انجام اینکار رو ندارم...

ارباب نادر ایستاد به چشمهای شوکا که اشک در آن خشک شده بود با نگاهی نافذ خیره شد و صداشو بلند

کرد:

-میدونی چه دینی به گردنمه؟

خودش جوابش را داد:

-حق الناس... کی گفته حق الناس فقط مال یتیم خوردنه؟ کی گفته حق الناس فقط از دیوار خونه ی مردم

بالا رفتنه؟ کی گفته حق الناس فقط غیبت و تهمته؟

دستاشو به سمت شوکا گرفت. اشک از گوشه ی چشمش جاری شد:

-دل شکستن هم حق الناسه... نابود کردن امید و آرزوی بنده ی خدا هم حق الناسه که اگه چند تای بالا رو

مرتکب نشدم، توآخری کم نیاوردم و با دل و احساسات و زندگی دختری بازی کردم که به خاطر آبرو و

شکم گرسنه ی خودش و خونواده ش جلوم واینستادو تو گوشم نزد...

رو به شوکا کرد

-حق الناس به گردنمه دختر جان... کمکم کن شوکا...

زانوهای ارباب نادر خم شد و دو زانو روی زمین افتاد. دستهایش را روی زمین گذاشت و رو به شوکا

نالید:

-آروم و قرار ندارم...بین زمین و آسمون معلقم... فقط تو میتونی کمکم کنی...

با صدای ملتمسانه ای ادامه داد

-کمک میکنی، مگه نه؟


romangram.com | @romangram_com