#اشک_شوکا_پارت_154

شوکا در بهت و ناباوری از آنچه که از اربابش شنیده بود به سر میبرد. یک ارباب از حق الناس یه

رعیت صحبت میکرد. خیلی جالب بود! مجددا اشک از چشمان شوکا جاری شد و اینبار برای فردی بود

که به رعیتش التماس میکرد به او کمک کند... کسی که در نظر شوکا تا چند لحظه قبل در جایگاه خدایی

قرار داشت...

بی اختیار چشمانش را به علامت چشم و قول مساعدت و همکاری بست. قطرات اشک از لابه لاب مژه

های شوکا به روی گونه هایش چکید.

ارباب نادر با شنیدن قول مساعدت از طرف شوکا، لبخند رضایت بخشی بر لبانش جا گرفت. انرژی

مضاعفی در وجودش جریان یافت. از روی زمین بلند شد و شوکا را مورد خطاب قرار داد:

-خیر از جوونیت ببینی دختر... راحتم کردی. باید بگم نمیدونم ماجان کجاست. زحمت پیدا کردنش رو

دوش خودت. از عباسو خونواده ش میتونی پرسو جو کنی، شاید خبری از باباقلی داشته باشن.

شوکا سرش را به نشانه ی چشم تکان داد و به قصد ترک عمارت از جا بلند شد. هنوز به در عمارت

نرسیده، ایستاد و به سمت ارباب چرخید

-خسرو خان صاحب عمارت شکوفه های بهار نارنج باهاتون کار داشت

ارباب که هنوز ازهمکاری شوکا لبخند را از لبانش دور نکرده بود گفت:

-اون سندی که دستته بهش نشون بده... خودش میدونه چکار کنه

شوکا با افکاری پریشان و ذهنی خسته به خانه ی سرایداری رفت و بدون خوردن چیزی سر بر بالش

گذاشت و خودش را اسیر خوابی عمیق کرد.

روز بعد نزدیک صلاة ظهر از خواب بیدار شد. با شنیدن صدای اذان دلش گرفت و مالامال از اندوه و

دلتنگی برای پدرش عمو حسن گشت. با هدف رفتن به مسجد نزدیک مزار از خانه خارج شد. نماز را

بطور جماعت با تعدادی از زنان روستا خواند. پا که از مسجد بیرود گذاشت با خودش گفت:

-آخر ساله، بهتره یه سر برم زیارت اهل قبور...

دومرتبه دلش گرفت و غم در قلبش لانه کرد

-هنوز سر قبر بابام نرفتم

با یادآوری عمو حسن قطره ای اشک بر روی گونه اش راه یافت.

به قبرستان که وارد شد، چشمش به چند مقبره ی تنها که در نقطه ای دورتر از بقیه قرار داشت افتاد. در

دل گفت:

romangram.com | @romangram_com