#اشک_شوکا_پارت_155
-اول برم اونجا یه فاتحه واسشون بخونم... اوندفه که نتونستم برم
نزدیک که شد چشمش بچند قبر افتاد که دو تا از آنها تازه تر و به او نزدیکتر بودند و بر خلاف قبرهای
دیگر سیمانی، آنها از سنگ های مرمر ساخته شده بودند. سنگ جلویی سفید رنگ و مات بود و سنگ
پشت سر سیاه و براق و از نوع مرغوب.
جلوی سنگ قبر سفید روی دو پا نشست و بی توجه به نامش حمد را شروع کرد. بعد اتمام فاتحه خودش
را بصورت نشسته به سنگ دوم رساند... دستی روی سنگ قبر گرانیتی و سیاه رنگ کشید:
-سنگ قبرش مثه سنگ قبر شاهزاده هاس
نگاهی به نوشته های سفید رنگ روی قبر انداخت. خط اول را که یک بیت شعر نوشته شده با نستعلیق
شکسته بود نتوانست بخواند و به خط دوم رفت.
حروف را بلند ادا میکرد و آنها را در کنارهم میچید. به نام متوفی که رسید کمی مکث کرد و دومرتبه آن
را با صدای بلند خواند
-م..مر....مر... مرحوم...نا...نا...ناد..نادر... تر..تر...ترشی...ترشیز...ترشیزی
چند بار اسم و فامیل را برای خودش تکرار کرد. ناگهان چشمهایش از وحشت گشاد ودهانش از تعجب
باز شد... نفسش را با ترس بیرون داد. قلبش در حال بیرون زدن از حلقش بود. آب دهانش را به سختی
قورت داد. نیم نگاهی به سنگ قبر سفید انداخت و چشمش به اسم روی آن میخکوب شد زیر لب خواند
-با...بانو...
دیگرادامه نداد. رنگش مانند گچ سفید شده بود و پاهایش قدرت نگه داشتن بدنش را نداشت... چادرش را
به دورش پیچید و بدون توجه به نگاههای بقیه به سمت عمارت دوید و زیر لب تکرار میکرد
-دروغه...دروغه... فقط تشابه اسمیه
با عجله خودش را به عمارت رساند. چند بار در زد ولی در قفل بود. با مشت و لگد به جان در افتاد ولی
خبری از ارباب نادر نبود. به سرعت به خانه برگشت و دسته ی کلیدها را برداشت و به عمارت
برگشت. دستانش از ترس و اضطراب میلرزیدند. چند بار هنگام امتحان کردن کلید به قفل،کلیدها از
دستش افتادند. بالاخره در را باز کردولی چیزی که در مقابلش میدید باعث شد جیغی از وحشت بکشد.
شومینه خاموش، خانه سرد و بوی نم در فضا پیچیده بود.ملحفه ها روی مبلها کشیده شده و خاک روی
وسایل و تارهای عنکبوت گوشه و کنار عمارت بدجوری تو ذوق میزدند. گویی سالهاست کسی در آن
romangram.com | @romangram_com