#اشک_شوکا_پارت_156
خانه زندگی نمیکند. تمام قدرتش را جمع کرد و در عمارت را بست و به سمت خانه ی سرایداری دوید.
تهوع داشت. احساس میکرد سرش بی هوا و سبک شده است. در یک لحظه انرژی اش به اتمام رسید.
جلوی چشمهایش تیره و تار شد و سرش به دوران افتاد. در نیمه ی راه از حال رفت و روی زمین ولو
شد.
با احساس سرما روی صورتش هوش و حواسش برگشت. از لابه لای پلکهایش نگاه کرد. یک خانم و
دوتا آقا به رویش خم شده بودند.
یکی از مردان که مسن تر و چهره اش آشنا بود گفت:
-اسمش شوکاست. سرایدار جدیده که به همراه همسرش از عمارت محافظت میکنن... البته همسرشو
ندیدم ولی خودش روز قرار داد گفت اخرای سربازیشه
خانم پنجاه و شش یا هفت ساله ای که همراه آنها بود و مدل لباسها و نحوه ی آرایش صورتش اصیل
زادگی اش را نشان میداد، گفت:
-مباشر هرچه زودتر دکتر خبر کن... طفلکی رنگ تو صورتش نداره. معلوم نیست از کی اینجا غش
کرده.
مرد جوانتر که قامتی بلند و کت و شلواری مشکی و کروات طوسی با طرحهای زرشکی به تن داشت،
رو به زن کرد:
-فکر نکنم نیاز به دکتر باشه چشماش زیر پلک تکون میخوره
شوکا به تدریج چشمهایش را باز کرد و بعد از کنار رفتن پرده ی تاری که جلوی دیدش بود، چشمش به
مرد جوان افتاد. ناله ای کرد و آهسته گفت
-ارباب...
مجددا پلکهایش را بست و از حال رفت.
با بوی گل یاسی که به مشامش خورد چشم گشود. در خانه ی سرایداری بود. پرستار درمانگاه بالای
سرش نشسته و مشت مشت گل یاس زیر بینی اش می مالید.
در خانه باز و مباشر وارد شد و به زن که روبروی شوکا روی صندلی نشسته بود گفت:
-اومدن نسرین خانم
نسرین بدنبال حرف مباشر از خانه ی سرایداری خارج شد.
شوکا نگاهش را به اطراف چرخاند و وقتی شناختش به زمان و مکان به حالت عادی برگشت در جایش
romangram.com | @romangram_com