#اشک_شوکا_پارت_157


نشست. مباشر شادمان از اینکه شوکا سالمتی اش را باز یافته است گفت:

خوشحالم شوکا خانم سالمتید... نسرین خانم و آقا کوروش پسرشون اومدن عمارت...

مباشر حرفش را قطع کرد و بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد

-ظاهرا خونواده ی ترشیزی قصد بازگشت به ایرانو ندارن. نسرین خانم و آقا کوروش امروز واسه

فروش عمارت اومدن و متاسفانه کسایی که قصد خرید عمارتو دارن نیاز به سرایدار ندارن و ممکنه

مجبور بشید که اینجا رو ترک کنید

شوکا هنوز گیج و منگ بود و نمیتوانست وقایعی را که برایش اتفاق افتاده بود هضم کند. کلماتی که از

دهان مباشر خارج میشد، یکی در میان متوجه میشد در بین کلمات ذهنش به دنبال فروش عمارت و

ترک خانه ی سرایداری رفت... توفیق اجباری بود برای او که بطور حتم یک ثانیه زندگی برایش در آن

مکان ناممکن بود.

در حالیکه پرستار سعی میکرد مانع بلند شدنش شود، از جا برخاست و با دست گلهای زیر بینی اش را

پاک کرد. دست به دیوار داد و از خانه خارج شد.

متوجه نسرین و پسرش که سیب دو نصف پدرش، ارباب نادر بود گشت. نسرین در کت و دامن آبی

الجوردی با موهای بلوند شده ی مدل مصری پشت به شوکا در حال صحبت با خریداران بود.

به آهستگی خودش را به نسرین و پسرش رساند. چشمانش را به نسرین دوخت. همانطور که ارباب گفته

بود علیرغم جای پای زمان بر صورتش، چهره ای زیبا و دوست داشتنی داشت. آرام و سربه زیر سلام

کرد.

نسرین با شنیدن سلام شوکا، رو به کوروش گفت

-خودت معامله رو تموم کن

به سمت شوکا آمد و دستش را پشت دخترک گذاشت

-سلام عزیزم... بهتری؟

- ممنونم خانم

-پرستار گفت دچار شوک شدی و فشارت افت کرده... اتفاقی برات افتاده؟ شوهرت نیستش؟

شوکا به چهره ی مهربان نسرین چشم دوخت و در دل گفت:

-صد البته که یه موی نسرین خانم میارزه به صد تا رعیتی مثه ماجان ... ارباب نادرم رسما تعطیل بوده


romangram.com | @romangram_com