#اشک_شوکا_پارت_158

نسرین که نگاه خیره ی دختر برایش نامفهوم بود گفت

-چیزی شده؟

شوکا به خودش آمد و با لکنت زبان گفت:

-ن...نه...چیزه...چیزی نشده... شوهرم... شوهرم... رفته ده خودشون امشب

نسرین خنده ی شیرینی کرد. خم شد و جوراب شیشه ای رنگ پایش را بالاکشید و معترضانه گفت:

- مثلا خارجیه... یه سره باید بکشمش بالا

شوکا دست انداخت به زیر شالش و کش مویش را باز کرد و جلوی نسرین گرفت

- اینو بندازین بالای جوراب تا محکم بگیردش

نسرین کش مو را از دست شوکا گرفت و رو به دختر گفت

-چه جالب!

در همین موقع کوروش به نزد مادرش آمد:

-با یه ذره تخفیف معامله رو تموم کردم . قرار شد پس فردا تو محضر تهران پولا رو نقد بدن و سند

بزنیم

نسرین به علامت رضایت سری تکان داد و به شوکا گفت

-میتونی قبل رفتنمون یه چای لب سوز بهمون بدی؟

شوکا در حالیکه از شباهت کوروش به پدرش در حیرت بود و چشم از او برنمیداشت گفت:

-حتما... اگه قابل بدونید

هوا کاملا تاریک شده بود که مباشر و خونواده ی ارباب نادر به قصد عزیمت به تهران شوکا را ترک

گفتند. قبل از خروج از منزل نسرین دست در کیف چرمی کرمی رنگش کرد و یک پاکت درآورد و رو

به شوکا گرفت:

- بیشتر از حقوق یکماهت واست گذاشتم که تا زمانیکه بتونی کار پیدا کنی دستت خالی نباشه... پیشاپیش

هم سال نوت مبارک. سال خوبی رو واسه تو و همسرت آرزو میکنم

سپس رو به کوروش گفت

- شب رو میریم چالوس تو هتل میمونیم. فردا قبل برگشتنمون به تهران میخوام بیام سر خاک پدرت

با گم شدن صدای ماشین در باد، شوکا به خانه ی سرایداری برگشت. حتی یک لحظه هم نمیتوانست در

آن خانه دوام بیاورد. فورا لباسها و وسایل شخصی اش را جمع و در چمدانی که تازه خریده بود گذاشت.

romangram.com | @romangram_com