#اشک_شوکا_پارت_159
وقتی از جمع آوری وسایل مطمئن شد، چمدان را برداشت و به سمت در رفت. به یاد صندوقچه ی ارباب
افتاد. با خودش گفت:
-به من چه...
هنوز قدم برنداشته بود یاد قولی افتاد که به ارباب داده بود.
صندوقچه را از مخفیگاهش، زیر رختخوابها درآورد و سند و گردنبند ماجان را از داخل آن برداشت. پا
که از خانه بیرون گذاشت با دیدن تاریکی شب و عمارتی که غرق در ظلمات بود. بند دلش از ترس پاره
شد. به خانه برگشت. درها وپنجره ها را قفل کرد. پرده های اتاق را کشید. گوشه ی اتاق به زیر لحاف
رفت و تا زمانیکه هوا روشن نشده بود از جا جم نخورد.
به محض اینکه هوا کمی روشن شد از خانه ی سرایداری گریخت و به سمت عمارت شکوفه های بهار
نارنج رفت تا امانت خسرو را بدهد. قدم بعدی رفتن به منزل عباس و پرس وجو در مورد ماجان بود و
صد البته قبل هر اقدامی به تهران میرفت تا کاری پیدا کند.
چند بار به در عمارت خسرو کوبید... بالاخره در باز شد و خسرو خواب آلوده و با لباس راحتی دم در
ظاهر شد. با دیدن شوکا در آن ساعت صبح متعجب و نگران پرسید:
-چی شده اینوقت صبح سرو کله ت اینجا پیدا شده؟
شوکا که گرفتگی چهره اش نارضایتی دیدن مجدد خسرو را بازگو میکرد، دندانهایش را بهم سایید:
-اولا سلام.. دوما مجبور نبودم مزاحم نمیشدم.
دست به داخل کیفش کرد و سند را بیرون آورد
-اینو ارباب داد و گفت خودت میدونی چکارش کنی
خسرو نگاه اجمالی به سند انداخت
-اربابت هست؟
شوکا ماند که چه بگوید. ناگهان فکری به ذهنش رسید هرچند دروغ...
-رفتن تهران...دیشب رفتن
-مگه کیا بودن؟
-نسرین خانم و ارباب کوروش
خسرو ابرویی بااانداخت:
romangram.com | @romangram_com