#اشک_شوکا_پارت_160
-جدیدا مشکوک میزنن خیلی میان و میرن!
-دیگه نمیان... هیچوقت
خسرو در حالیکه برگه های سند را پشت و رو میکرد گفت
-چطور؟
-عمارتو فروختن
خسرو سر بلند کرد. متوجه چمدان شوکا شد که چند قدم عقب تر گذاشته شده بود. شل و وارفته پرسید
-و تو؟
-دارم میرم تهران
خسرو صدایش را بلند کرد
-تنها؟
شوکا پوز خندی زد:
-نه... با ایل و تبارم میرم
خسرو از چارچوب در پا فراتر گذاشت و به سمت چمدان رفت. شوکا با حرکتی خودش را به چمدان
رساند و دودستی آن را گرفت و به خودش چسباند
-چکارش داری؟
خسرو آمرانه گفت:
-بریم تو...بعدا در این مورد صحبت میکنیم
شوکا حاضر جوابی کرد:
- صحبتی با هم نداریم
خسرو غرید:
-یه دختر، تنها میره تهران چه غلطی بکنه؟
شوکا عصبی شد:
-درست حرف بزن
خسرو خشمش را فروخورد و دو دستش را به علامت صلح جلوی شوکا تکان داد:
- حق با توئه...ولی میری تهران چکار کنی؟
شوکا آرامتر جواب داد:
romangram.com | @romangram_com