#اشک_شوکا_پارت_161
-اونجا کار زیاده... کار پیدا میکنم
خسرو پوزخندی زد:
-اونوقت با کدوم هنر و سواد دنبال کار میگردی؟
شوکا از تحقیرهای خط در میان خسرو بستوه آمدو فریاد کشید:
-کلفتی که دیگه هنر و سواد نمیخواد
خسرو دست دراز کرد و کمربند آویزان چمدان شوکا را گرفت و به سمت خودش کشید. خونسرد گفت:
-اتفاقا ما هم اینجا نیاز به یه کلفت داریم...کی از تو بهتر!
شوکا به همراه چمدان به سمت در کشیده شد. پنجه ی پایش به لبه ی چارچوب در گیر کرد و به جلو
پرت و بین دستهای قدرتمند خسرو مهار شد. سرش را بلند کرد و عاجزانه نالید:
-بذار برم؟
مجددا دهان باز کرد تا حرفش را ادامه دهد که خسرو بدون هیچ احساسی و با لحن خشنی مانع سخن
گفتنش شد:
-یه کلمه دیگه حرف بزنی دستمو ول میکنم با سر نقش زمین بشی... همین حالا مثه یه دختر خوب میای
تو تا سر یه فرصت واسه رفتن یا موندنت با هم حرف بزنیم
کلامش چنان آمرانه و خشن بود که ادامه ی حرف در دهان شوکا منجمد شد. خسرو چمدان به دست
داخل سالن شد و شوکا به دنبالش قدم برمیداشت.
در اتاق روبرو باز بود و زنی موهایش را پریشان کرده و با لباسی تا زانو که بیشتر به زیرپوش نخی
شبیه بود تا لباس خواب در جلوی آینه خودش را به اطراف میچرخاند و خنده های مستانه سر میداد.
بطور حتم آن زن زری نبود چون صدای خرناسش از اتاق بغل آرامش خانه را در هم کوبیده بود. شوکا
چشمهایش را به زن ثابت کرد.خاتون بود که وقیحانه اندام نیمه برهنه اش را در معرض دید خسرو به
نمایش گذاشته بود.
برای چند لحظه چشمان خسرو به سمت اتاق کشیده شد و بر روی خاتون ثابت ماند. سرش را به زیر
انداخت و » استغفراللهی« به زبان راند. ناگهان سرش را بلند کرد و با خشم فریاد کشید:
-زری
انعکاس دادش در سالن پیچید. شوکا قدمش در هوا ماند.خاتون وحشت زده و بی توجه به وضعیت
romangram.com | @romangram_com