#اشک_شوکا_پارت_162

ظاهرش در آستانه ی در اتاق ظاهر شد و از ترس به خودش میلرزید. خسرو با چشمانی که از آنها آتش

میبارید رو به خاتون داد زد:

-ببند در اون بی صاحبو

خاتون که متوجه خشم بی مقدمه ی خسرو شد و نقشه هایش نقش بر آب شد با عجله خودش را داخل اتاق

انداخت و در را فورا بست.

زری با بیژامه و موهای پت شده در حالیکه گوشه چشمش شوره بسته بود با هول و هراس وارد هال شد

و دستپاچه گفت:

-چی شده داداش... زلزله اومده؟

خسرو که هنوز آرامشش را باز نیافته بود گفت:

- وسط سه تا ناقص العقل دارم دیوونه میشم. همین!

با صدایی بلندتر ادامه داد:

-تا چند روز دیگه شوکا خانم مهمون ماست... حواستون پی رفتاراتون باشه

زری در حالیکه سرش را میخاراند و به سمت اتاق میرفت گفت:

-اونکه همش اینجاست. از ما صاحب خونه تر شده

شوکا سرش را پایین انداخت. خسرو لحنش را ملایمتر کرد:

-به دل نگیر هوش وحواسش سر جاش نیست

به اتاق خاتون رسیدند. خسرو چمدان را روی زمین گذاشت:

-تا موقعیکه اینجایی چمدونو تو این اتاق بذار.

سپس به سمت در ورودی رفت:

-فردا روز اول عیده ... میرم روستا خرید کنم

دستش به دستگیره ی در نرسیده شوکا صدایش زد. چند قدم به سمت دخترک برگشت. شوکا در حالیکه

به دنبال لغات میگشت تا مجددا خشم خاموش شده ی خان روستا زبانه نکشد من من کنان گفت:

-عباسو میشناسی؟ همونکه اسم داداشش احمده وقبلا رعیت ترشیزیها بوده

خسرو در افکارش جستجو کرد:

- فامیلش چیه؟

-نمیدونم... فقط میدونم زن سابقشم دختر سرایدار ترشیزیها بوده... ماجان. باید حول و حوش شصت سال

romangram.com | @romangram_com