#اشک_شوکا_پارت_163
داشته باشه...
خسرو چند بار اسم ماجان را زیر لب تکرار کرد:
-اسم ماجان که مازنی نیست ...
ذهنش جرقه ای زد:
-عباس جنگاورو میگی که اسم زن الانش زیوره؟ اسم برادرشم احمده...
شوکا شانه ای بالاانداخت:
-شاید همون باشه
خسرو کنجکاو شد:
-چیکارش داری؟
شوکا لحظه ای مکث کرد. در ذهن گذراند که چه بگوید که در نظر خسرو قابل قبول باشد.
-زن اولش از اقوام مادرمه... باید پیداش کنم. ممکنه از مادرم خبر داشته باشه
در دل با خودش گفت:
-از دیروز یه سره داری به مردم دروغ میگی. واقعا شرم آوره
خسرو انگشتانش را حرکت داد:
-پس اول میریم سراغ عباس... راه بیفت
قدم زنان به سمت روستا راه افتادند. سکوت سنگینی بینشان حاکم بود.خسرو چند قدم جلوتر از شوکا راه
میرفت.
داخل روستا که شدند خسرو راهش را به سمت کوچه ی تنگی کج کرد. بدون آنکه سرش را به سمت
شوکا بچرخاند گفت:
-خونه ی عباس جنگاور تو همین کوچه ست
بعد از چند بار کوبیدن به در، زنی چاق و سفید رنگ که قرمزی مویرگهای زیر پوستی روی گونه هایش
تو ذوق میزد، در را باز کرد. پیراهن گشاد قهوه ای گلدار و پیژامه ی راه راه صورتی به تن داشت . با
دیدن خسرو از جلوی در کنار رفت و با روی خوش گفت:
- سلا خسرو خان... چه عجب از این ورا. بفرما تو
خسرو بعد از کمی خوش و بش کردن با زن گفت:
romangram.com | @romangram_com