#اشک_شوکا_پارت_164
-عباس آقا خونه ست؟
در همین موقع مرد کوتاه قد و چاقی که پیرهن سفید و شلوار گشاد مشکی به تن داشت از دم در ورودی
خانه داد زد:
-کیه زیور؟
زن به سمت شوهرش برگشت:
-خسرو خانه. با تو کار داره
مرد به سمت در آمد طرز راه رفتن و پاهای مدل پرانتزی اش حاکی از بیماری روماتیسم مفاصل
زانوانش بود و تغییر چهره اش با هر قدم از درد شدید پاهایش حکایت میکرد.
بعد از سالم و احوال پرسی و دست دادن با خسرو،آنها را به منزل دعوت کرد.
همگی وارد اتاق بزرگی شدند که کف آن را قالیهای دستباف نخ نمای قرمز پوشانده بود و دور تا دور
اتاق پشتیهای پارچه ای کهنه ی گلدوزی شده قرار داشت.
خسرو بدون مقدمه چینی رو به عباس گفت:
-شما مردی به اسم باباقلی میشناسید که سرایدار عمارت ترشیزیها بوده؟
عباس دستی به سر بی مویش کشید و به زیور گفت:
-چند تا چایی بریز بیار
زیور که متوجه شد او را دنبال نخود سیاه میفرستند زیر لب غر غری کرد و از اتاق خارج شد
عباس کمی رو ترش کرد:
-قسم خورده بودم که دیگه اسمشونو به زبون نیارم
خسرو در حالیکه از جواب عباس متعجب شده بود پرسید:
-پس میشناسید؟
عباس پوزخندی زد و گفت:
-باباقلی و دختر فاسدشو همه ی ده میشناسن... البته قدیمیا نه جوونایی مثل شماها
خسرو نگاه پر سوالی به شوکا انداخت و شوکا خودش را به بی اطلاعی زد و شانه بالاانداخت. خسرو
چشمان پرسشگرش را به دهان عباس دوخت.
عباس ادامه داد:
- پدر زن سابقم بود. دخترش ماجان زنم بود.چند سال خاطرشو میخواستم تا اینکه خونواده م رو فرستادم
romangram.com | @romangram_com