#اشک_شوکا_پارت_165
واسه خواستگاری... ولی اون بعد چند ماه از ازدواجمون بهم خیانت کرد
شوکا برای اینکه رفتارش غیر طبیعی جلوه نکند با صدایی حاکی از تعجب گفت
-خیانت؟
عباس که انگار یادآوری آن روزها برایش خوشایند نبود گفت:
- بله... احمد برادرم اونو تو بغل نادر ترشیزی دیده بود.
خسرو زیر لب استغفراللهی گفت.
در همین موقع زیور با سینی چایی وارد شد. خسرو جایز ندید که بحثشان بیشتر از این جلوی زیور ادامه
یابد. برای ختم گفتگو گفت:
-باباقلی از اقوام مادر شوکا خانمه... خبر داری کجان؟
عباس ابروهایش را بالا انداخت
-دقیق نمیدونم ولی یکی از اقوام به اسم ستار میگفت بعد ترک عمارت ترشیزی به تهران رفتن و مدتی
خونه ی مراد از اقوام زنش بودن
خسرو فورا پرسید:
-آدرسشونو بلدی؟
عباس ابرویی بالاانداخت. دست کرد زیر تشکچه ای که رویش نشسته بود و دفترچه ای درآورد:
-تلفن ستار توش هست
دفترچه را باز کرد و صفحه ای را مقابل خسرو گرفت تا او شماره تلفن را یادداشت کند.
همینقدر اطلاعات برای شوکا به عنوان سرنخ کافی بود. دوست نداشت وجهه ی ماجانی که فقط شوکا
در آن جمع میدانست بیگناه است بیشتر از این خراب شود. بدون آنکه به خسرو اشاره کند از جا برخاست
و گفت:
-ممنون از اطلاعاتتون عباس آقا... خیلی مفید بود
از اتاق خارج شد و خسرو هم چایی نخورده به دنبالش به پا خاست.
به کوچه که گام نهادند خسرو راه شوکا را سد کرد:
- بهت برخورد گفتن فامیلتون کار خرابه؟
شوکا اخمی بین ابروانش انداخت:
romangram.com | @romangram_com