#اشک_شوکا_پارت_166
-حرف مفت نزن وقتی کسی رونمیشناسی... حربه ی شما مردا همینه. واسه اینکه کم نیارید زنتونو
بدکاره لقب میدید
از کنار خسرو گذشت و جلوتر از او راه افتاد. خسرو خنده ی بلندی که نشانه ی تمسخر بود کرد
-نگفتی چرا از مادرت بی خبری؟
شوکا رو به خسرو ایستاد و خشمگین گفت:
-چون وقتی بچه بودم، مادرم پدرمو به خاطر اینکه دست بزن داشت ول کرد و رفت. منم اگه به جای
اون بودم همین کارو میکردم
جمله ی دومی که شوکا گفت به اندازه ای محکم و جدی بیان شد که راه هرگونه سوال و تمسخر را بر
خسرو بست.
بعد از خرید مایحتاج منزل به سمت عمارت رفتند. پا که به جاده نهادند صدای بوق ماشینی آنها را کنار
جاده نگه داشت. پیکان سفید رنگی جلوی پای خسرو ترمز زد.
در ماشین باز شد و مردی حدود سی سال، با قدی بلند تر از خسرو ولی لاغرتر از او ازماشین پیاده
شد. خسرو با دیدن مرد ساک خریدش را کنار جاده گذاشت و خندان به سمت مرد رفت:
-به به برزو خان... چطوری مارکوپولو... چی شده دور و بر خونه ی پسرعموت میپلکی؟
برزو سبیلهای نازکش را تاب و قهقهه ای حاکی از خوشی سر داد. در حالیکه به ماشین اشاره میکرد
گفت:
-امانتیتو برات آوردم... داداشت واست فرستاده
هردو گامی به جلو گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند
برزو با دیدن شوکا یک تای ابرویش را بالاانداخت و به خسرو گفت:
-مادمازل کی باشن؟
-پدرش از دوستان قدیمیه... چند روز مهمون ماست
شوکا در دل گفت:
-آره جون عمه ت که حسن رعیت از دوستای قدیمی توئه!
برزو گامی به جلو گذاشت و دست راستش را به سمت شوکا دراز کرد:
-افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
شوکا بدون توجه به نگاه چپ چپ خسرو دستش را دراز کرد و گفت
romangram.com | @romangram_com