#اشک_شوکا_پارت_167


-شوکا هستم

برزو لبخندی زد:

- هرچنداسم کمی نیست ولی بسیار نایسه

شوکا زیر لب گفت:

-نایس باز چیه؟

برزو به سمت ماشین رفت:

-سوار شید پسر عمو

خسرو ساک خرید را برداشت. از کنار شوکا گذشت. سرش را به گوش شوکا نزدیک کرد و با حالتی

عصبی گفت:

-هرکی دستشو به سمتت دراز کرد دلشو اصلا نشکن و فورا بهش دست بده، باشه؟

همگی سوار ماشین شدند. در طول راه خسرو و برزو در مورد اوضاع سیاسی و اخبار تهران و

وضعیت کار صحبت میکرد و شوکا هم کم و بیش به آنها گوش میداد.

به عمارت که رسیدند از لحظه ی ورود به باغ تا زمانیکه ماشین در جلوی خانه پارک شد، برزو دستش

را روی بوق گذاشت و پی در پی صدای آن را در می آورد.

به محض اینکه جلوی عمارت رسیدند، خاتون و زری سراسیمه و سر برهنه بیرون پریدند.

خاتون با دیدن برزو به سمت برادرش شتافت.

زری با موهای آشفته و پیراهنی که بلندی اش به زحمت به زانوانش میرسید و شلوار پارچه ای گلدار،

روسری به دست در آستانه ی در عمارت ایستاده بود.

برزو خاتون را در آغوش کشید و خطاب به زری گفت:

-چقدر چاق شدی زری؟ چه خبره؟

نگاهی به بافته های موی خاتون و موی ژولیده و پت زری انداخت:

-فعالاکه راحتید ولی تو پایتخت زمزمه ی اجباری شدن حجاب راه افتاده

زری بی توجه به حرفهای برزو به سمت ماشین آمد و دستی روی کاپوت آن کشید:

- این ماشین مال کیه؟

خسرو دستی به سر خواهرش کشید و موهای به هوا رفته اش را خواباند و گفت:


romangram.com | @romangram_com