#اشک_شوکا_پارت_168

- مال ماست. تو و من

زری فریادی از هیجان کشید روسری را بالای سرش ببرد و در حالیکه دور ماشین میچرخید، روسری

را دور سرش تکان میداد.

شوکا میدانست با توجه به شناختی که برزو از تهران دارد، کمک زیادی میتوانست به او در پیدا کردن

ماجان بکند. به سمت برزو رفت و از او پرسید

- یکی رو باید پیدا کنم. تهران...

خسرو به میان کلام شوکا پرید

-باشه بعد...

دست برزو را گرفت و بدون آنکه به نگاه کنجکاو پسر عمویش توجه کند او را به سمت خانه کشاند

-خسته شدیم انقدر وایستادیم.

رو به زری کرد:

- یه چایی دارچین دم کن ببینم وقت عروسیت شده یا نه!

زری با شنیدن کلمه ی عروسی از چرخ زدن به دور ماشین ایستاد دستانش را جلوی شکمش بهم قفل

کرد و خودش را به چپ و راست تکان و لبانش را تا بناگوشش کش داد.

خسرو بلند بطوریکه همه بشنوند گفت:

-بعد سال تحویل میریم پیش ننه گلی

برزو را به داخل عمارت فرستاد و خودش به نزد شوکا برگشت. سرش را به گوش شوکا نزدیک کرد:

-تو هم با ما میای

مجددا به سمت عمارت چرخید و شوکا را با دهانی باز و چشمانی بهت زده از رفتارهای غیر قابل پیش

بینی اش تنها گذاشت.

نزدیکی های ظهر به خانه ی کاهگلی و قدیمی ننه گلی رسیدند. ماشین توقف کامل نکرده بود که زری

خودش را بیرون پرت کرد و بی محل به داد خسرو مبنی بر شکایت از رفتار خواهرش کلون قدیمی و

زنگ زده ی در چوبی مادربزرگ پدری اش را به صدا درآورد.

بعد از چند دقیقه صدای "کیه" گفتن ننه گلی به گوش رسید.

زری هیجان زده گفت:

- وا کن ننه. ماییم

romangram.com | @romangram_com