#اشک_شوکا_پارت_169
به محض اینکه پیرزن نود و پنج ساله در را باز کرد، زری با دیدن مادربزرگش جیغ کشید
-سلام گلی جونم
خودش را بی محابا در آغوش ننه انداخت، بطوریکه اگر خسرو به موقع خودش را پشت ننه گلی نرسانده
بود، هردو به زمین افتاده بودند. خسرو به زری تشر زد
-این چه وضع محبت کردنه؟
زری انگار نه انگار که خسرو به او غریده است، در آغوش ننه گفت
-چقدر دلم واست تنگ شده بود
ننه گلی خنده ی نخود کشمشی کرد:
- منم دلم واستون تنگ شده بود
ننه گلی با دیدن برزو به وجد آمد. برزو گام بلندی برداشت و خودش را به ننه رساند. زیر بغلهای ننه
گلی را گرفت و مشغول چرخیدن دور خودش شد. ننه گلی فریاد میکشید
-نکن ننه. دلم به آشوب افتاد
خسرو آمرانه به برزو گفت:
-بذار پایین پیرزنو. از دستت میفته و کار میدی دستمون!
زری دست خاتون را گرفت و نزد ننه گلی آورد:
- خاتونو ندیدی ننه گلی...قرار زن داداش خسرو بشه. خودم داداش خسرو رو مجبور کردم زن بگیره
ننه گلی دستی به سر نوه اش کشید:
- خیر از جوونیت ببینی که واسه برادرت آستین بالا زدی و بزرگترش شدی
زری خنده ی کشداری کرد و گفت:
-خاتون بهم گفت اگه یه کار کنه که زن داداش خسرو بشه بعد عروسی با داداشم، شبا میاد پیشم میخوابه
که نترسم
خسرو نگاه چپ چپی به خاتون و زری کرد و گفت:
-بلبل زبونی بسه زری. بریم تو
خاتون رخسارش از حرف بیجای زری قرمز شد. خشم و خجالت هردو به سراغش آمده بودند.
زری گوش به حرف خسرو نگرفت و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com