#اشک_شوکا_پارت_170
-یه چیز دیگه هم هست ولی بهم گفته این یه رازه و به کسی نگم. شما همه از خودید. بهتون میگم
رنگ خاتون از سرخی به زردی و سپس سفیدی گرایید
زری بی وقفه و بی توجه به حضار حرف میزد. همگی تمام وجودشان گوش شده بود تا به راز خاتون
پی ببرند.
زری با هیجان دنباله سخنش را گرفت:
-خاتون گفت که پارسال یه روز تموم با پسرداییش تو جنگل بودن. از صبح تا شب... سرش را بیخ گوش
ننه گلی برد و پچ پچ کرد. ننه گلی با شنیدن حرفهای زری محکم یک دست را روی دیگری کوبید
-خاک عالم ... خودش گفت ننه جون؟
حرفهای نابجای زری و واکنش ننه گلی کافی بود که وجود خسرو را خشم فراگیرد و رگهای گردن برزو
برجسته شود... هرچه صورت خسرو از عصبانیت سرختر میشد رگهای غیرت برزو متورم تر
در یک چشم بهم زدن خودش را به خاتون رساند و کشیده ای به صورت خواهرش زد که انعکاس
صدایش برق از سر شوکا که هاج و واج چشمهایش بین حضار میچرخید، پراند.
برزو عربده کشید:
-چرا چیزی بهمون نگفتی؟ مگه تو بی پدر و مادری؟
اشک از چشمهای خاتون جوشیدن گرفت
-قرار بود بیاد خواستگاریم
برزو دست خاتون را گرفت و او را به سمت ماشین کشید. رو به خسرو گفت:
-شرمنده م پسر عمو. ماشینو چند روز دیگه میارم برات.
کمی مکث کرد:
-هنوز منو نشناختن. خاتون دختر کدخدا نیست که بازیش بده و بعدشم بره پی خوشیش... واسه عروسی
خاتون و ناصر میام دنبالتون. قسمت نشد دامادمون بشی پسر عمو!
خسرو سری تکان داد و در دل گفت:
-از اول هم چشمم به این عروسی آب نمیخورد
یک هفته از عید گذشته بود. خسرو روز بعد از ورود به خانه ننه گلی، به عمارت شکوفه های بهار
romangram.com | @romangram_com