#اشک_شوکا_پارت_171


نارنج برگشت. شوکا و زری هم تمام مدت مشغول پذیرایی از مردم روستا بودند که برای عید دیدنی

مسن ترین فرد روستا به خانه ی ننه گلی می آمدند.

نزدیک اذان ظهر بود که برزو یاا... گویان وارد خانه شد. ننه گلی از حضور ناگهانی برزو برآشفت و

گفت:

-اتفاقی افتاده ننه؟

برزو شادمان گفت:

-زود جمع و جور شید ببرمتون عروسی خاتون. بابام گفته بدون شما برنگردم

ننه گلی خوشحال پرسید:

-ناصر قبول کرد؟

برزو بادی تو غبغب انداخت:

-قبول نمیکرد ننه شو به عزاش میشوندم.

زری غمگین پرسید:

-حالا کی شبا پیشم بخوابه؟

-ننه گلی دستی به سر نوه ش کشید:

-اونیکه باید شبا پیشت باشه خاتون نیست. ایشا.. تو هم بختت باز میشه ننه جون

دومرتبه نالید:

-داداش خسرو چی؟

ننه گلی مطمئن گفت:

-ازین دختر ترشیده ها که تو روستا ریخته ننه! پاشو لباسای پلوخوریتو بپوش و غم به دلت راه نده. خدا

بزرگه.





صدای بوق ممتد ماشین از لحظه ی ورود به باغ بهار نارنج خسرو را از عمارت بیرون کشاند. باغچه

ها مرتب شده و بوته های گل رز در آنها کاشته و دو طرف ایوان هم دو باغچه ی باریک ساخته شده

بود.


romangram.com | @romangram_com