#اشک_شوکا_پارت_172

برزو از ماشین پیاده شد و داد زد:

-بجنب پسر عمو...امشب عروسی دختر عموته

خسرو لبخندی ناشی از رضایت خاطر زد:

-چطوری داییت راضی شد؟

- وقتی حرف فسخ قرار داد زمینای اجاره داده شده به داییم پیش اومد و بابام سفته هاشو رو کرد هم

رضایت داد و هم قول خوشبختی خاتون رو گرفتیم

کت و شلوار آبی کاربنی، کروات نقره ای با طرحهای سورمه ای و کفشهای ورنی تصویری دیگری به

خسرو خان بخشیده بود بطوریکه شوکا ناخودآگاه با خودش گفت:

-درسته بدخلقه ولی خوش تیپیشو نمیشه منکر شد

مجلس عروسی در باغی برگزار شده بود که در انتهای آن خانه ی عموی خسرو قرار داشت.

بیش از نیمی از مساحت باغ فرش شده بود و همه ی روستاییان به عروسی دختر خان دعوت شده بودند.

چراغهای رنگین نصب شده لابه لای شاخه های درختان نمای زیبایی به باغ بخشیده بودند. ننه گلی را با

سلام و صلوات به داخل اتاق عقد بردند. شوکا و زری ترجیح دادند بر روی فرش نشسته و به تماشای

زنان و مردانی که در باغ در حال رقص و پایکوبی بودند، بپردازند.

خسرو خان هم توسط چند تا از آقایان به جمع بزرگان فامیل دعوت شد.

زری مشغول دست زدن بود و مکررا با آرنجش به پهلوی شوکا میزد و میگفت:

-دست بزن

با صدای کل کشیدن زری، شوکا رویش را به سمت رقاصان برگرداند. برزو و خسرو به جمع آنها

پیوسته بودند. صورت قرمز، عرقهای روان روی پیشانی آنها و سرخوش بودن بیش از حدشان نشاندهنده

زیاده روی در نوشیدن بود. خسرو به سمتی که شوکا نشسته بود چرخید. چشم در چشم شوکا شد و به او

چشمک زد. شرم و حیا مانع از این شد که شوکا خیره ی چشمان مشتاق خسرو شود. سرش را پایین

انداخت و تا صدای ساز قطع نشد، سر را بلند نکرد.



عروسی تمام شده بود و چراغها خط در میان خاموش گشته بودند. خدمه ها مشغول جمع کردن ظروف

کثیف و غذاهای باقیمانده بر روی سفره های پهن شده بر روی قالیها بودند.

شوکا بر روی سه پایه ای در زیر یکی از درختان نشسته و غرق در افکارش بود.

romangram.com | @romangram_com