#اشک_شوکا_پارت_173
صدای زری او را متوجه زمان حال کرد:
-با ننه گلی میریم خونه ی فخری خواهر خاتون
شوکا از جا بلند شد:
-میام باهاتون
زری در حالیکه به سمت در میرفت گفت:
-ماشین جا نداره. تو با داداش خسرو بیا
دو مرتبه بر روی سه پایه نشست و غرق شد در آرزوهایی که داشت و به آن دست نیافت. با صدای
خسرو به خودش آمد.
لبخند مضحکی بر لبان خسرو جا خوش کرده بود
- چرا اینجایی؟
- ننه گلی و زری با شوهر فخری خانم رفتن خونه ی اونا. ماشینشون جا نداشت
خسرو نفسش را بیرون داد. بوی تنفسش حاکی از زیاده روی خسرو در نوشیدن بود.
خسرو نگاه چپ چپی به شوکا کرد و سر تا پایش را از نظر گذراند. سرش را خاراند:
- لباست خیلی قشنگه
عرق شرم بر پیشانی شوکا نشست. سرش را پایین انداخت:
- چشماتون قشنگ میبینه
خسرو قهقهه سر داد:
- چشمام فقط چیزای قشنگو میبینه
جوابهایی که میداد، خنده هایی که میکرد بیانگر حال نامساعدش بود.
خسرو دور و برش را نگاه کرد. تقریبا کسی جز خدمه در باغ نبود.
شوکا را مورد خطاب قرار داد
- حالم واسه رانندگی خوش نیست . پیاده میریم
سپس دستانش را در جیبش کرد و جلوتر از شوکا به راه افتاد.
چند قدمی از منزل دور نشده بودند که به پشت سرش برگشت در حالیکه پیراهنش را با انگشت شست و
سبابه گرفته و تکان میداد:
romangram.com | @romangram_com