#اشک_شوکا_پارت_174

-دارم آتیش میگیرم. نظرت چیه تا ساحل بریم؟

خواستن و نخواستن در وجود شوکا در جنگ بودند. تمایل به همراهی با مردی که در عین حمایتهای بی

دریغش، تکه کلامها و فرمانهایش شوکا را می آزرد.

در عین حال دوست داشت در کنار این حامی قدم بردارد و زوایای وجودش را کشف کند. با تکان سر

موافقتش را اعلام کرد.

بوی خاک بلندشده بود. خسرو عرق پیشانی اش را با دستمال کاغذی گرفت. دستمال را داخل جیب

پیراهنش گذاشت.

شوکا نگاهی به موهای آشفته، یقه ی پیراهن باز و نیمه کروات بیرون زده از جیبش انداخت. قطعا

خسرو در شرایط عادی نبود.

ناگهان انگشتان خسرو به دور دست شوکا قفل شد و دختر برای لحظه ای از این عمل غیر قابل تصور

شوکه شده و در جا ایستاد.

صدای بم و مردانه ی خسرو در گوشش طنین انداخت

- اجازه بده دستت تو دستم باشه. آرومم میکنه

چند قدمی در سکوت گذشت ناگهان خسرو ایستاد. روبه شوکا کرد. بغض بیخ گلویش را فشرد:

- امشب حالم اصلا خوب نیست. دوست دارم تا صبح راه برم و از بلور صحبت کنم

صدای امواج خروشان دریا از دور به گوش میرسید . بوی خاک همراه با وزش باد و آسمانی که حتی

یک ستاره در آن کورسو نمیزد پیشگویی کننده ی بارانی سهمگین بود.

با هر گامی که در کنار خسرو برمیداشت و با هر طنین صدای مردانه ای که به گوشش میرسید،

بیگانگی اش با خسرو کمتر میشد.

بادی که از لابه لای لباسهایش رخنه میکرد سرمای نامحسوسی در وجودش زاده بود.

به ساحل نزدیک میشدند. صدای امواج خروشان دریا در صدای بم خسرو در هم می آمیخت و مانند

لالایی گوشش را نوازش میداد. پلکهایش سنگین و راه رفتن برایش مشکل دار شده بود.

خسرو سکوت کرد. خیره ی امواج متلاطم دریا شد.

برق نگاهش خاموش بود و حکایت از غم سنگین لانه کرده در وجودش داشت.

ریزش قطرات سرد باران که یکباره شدت گرفتند، بی واهمه بر تن و جانشان کوبیده میشد.

خسرو به سمت شوکا چرخید. دستش را دراز کرد ودست دیگر شوکا را بین انگشتانش محبوس کرد.

romangram.com | @romangram_com