#اشک_شوکا_پارت_175


نگاه جدیدی در چشمهایش متولد شده بود. با صدایی که حاکی از تلاطم وجودش بود گفت:

-میخوام زندگیمو عوض کنم. خیلی چیزا باید عوض بشه. دارم فسیل میشم.

خنده ی تلخی کرد:

- مستی و راستی

شوکا با لبانی بسته غرق در چشمان دریایی رنگ خسرو شده بود. نگاه خسرو به لباسهای خیس شوکا و

لرزش ناشی از سرمای نیمه شب که وجودش را دربرگرفته بود، افتاد.

کت را از تنش در آورد و روی شانه های شوکا انداخت:

-تا برگردیم خونه نمیذاره سرما بخوری

چقدر حس حمایتگرانه اش برای دختر زجر کشیده غریب و در عین حال خوشایند بود.

حدود دو سال دل خوش کرده بود به رسولی که در رفتارهایش جز مسخره بازی و شوخیهای جا و بیجا

چیزی یافت نمیشد.

شاید دستهای توانمند و بازوان قدرتمند خسرو پناهگاه خوبی برای شبهای تنهایی و دلتنگیهایش میشد.

خسرو دست شوکا را ول کرد. دستهایش را در جیبش کرد و سوت زنان از شوکا جلوتر گام برداشت.

حس سرمای ناخوشایندی دستش را در احاطه کرد. دستهایش را زیر بغلش گرفت و فشرد.

بعد از چند دقیقه خسرو ایستاد و منتظر شوکا شد.

سرمای شبانگاهی و باران، مستی را از سرش پرانده بود. رو به شوکا کرد:

-بجنب... الان همه نگران میشن و دنبالمون تو کوچه و خیابون راه میفتن

به خانه فخری رسیدند. خسرو زنگ در را فشار داد. به دلیل باران زنگ از کار افتاده بود.

چند ضربه با مشت به در زد. بعد لحظاتی غلامعلی شوهر فخری در را باز کرد. نگاهی به پیراهن خیس

خسرو و کت روی شانه ی شوکا انداخت.

خسرو که میدانست کالاغی که از آسمان خانه ی غلامعلی بگذرد چهل کلاغ گزارش خواهد شد برای آنکه

مجبور به پاسخگویی شایعات و حرفهای خاله زنکه ی مردم نشود گفت:

-از ماشینت کم نمیشد اگه میومدی دنبالمون. حال و روز منو که دیدی...

غلامعلی زبان به دهان گرفت و از جلوی در کنار رفت.

فخری به تراس آمد و با دیدن هیکل موش آب کشیده ی خسرو به صورتش زد:


romangram.com | @romangram_com