#اشک_شوکا_پارت_176

-سرما نخوری پسر عمو. زود هر دو تا بیاید تو لباساتونو عوض کنید





صبح روز بعد شوکا با صدای جیغ و خنده های زری که با بچه ی دو ساله ی فخری بازی میکرد،

چشمهایش را باز کرد.

بعد از جمع کردن رختخواب برای شستن دست و رویش از اتاق خارج شد.

توالت در گوشه ی حیاط قرار داشت و در وسط حیاط حوض کوچکی بود که کنار شیر آبش صابون

گذاشته بودند.

شوکا متوجه خسرو شد که در کنار حوض خم شده بود و دست رویش را میشست.

به آهستگی به سمت حوض رفت و کناری ایستاد. از آنچه که شب گذشته بین او و خان اتفاق افتاده بود

شرم داشت. فکرش درگیر آن بود که خسرو چه برخوردی با او خواهد داشت و او چگونه پاسخ دهد.

خسرو کمر راست کرد و به سمت ایوان چرخید. چشمش به شوکا افتاد که سر به زیر کمی آنطرفتر

ایستاده است. آب دستهایش را تکان داد و از کنار دختر رد شد. با تون صدایی که فقط او میشنید و شوکا

گفت:

-هرچی دیشب بینمون اتفاق افتاده رو فراموش کن... امروز با برزو راه میفتیم به طرف تهران بلکه

زودتر مادرتو پیدا کنیم و از شرت راحت بشم

کالم سرد و بیروح خسرو که بیشتر حکایت از غریبگی داشت، چشمهایی که نگاهش پر بود از بی

تفاوتی و لحن کالمی که جز دل شکاندن نتیجه ای نداشت، قطرات اشک را بر روی گونه های دخترک

که توقع کلام و رفتاری محبت آمیز داشت، جاری کرد.

علیرغم اصرار فخری به خسرو در مورد حضور ننه گلی در مجلس پاتختی خاتون، خسرو مرغش یک

پا داشت و در بازگرداندن مادربزرگ و خواهرش به منزل ننه گلی مصر بود.

به محض بازگشتن به خانه ی ننه گلی و انجام سفارشات لازم به زری، به همراه برزو و شوکا عازم

تهران شدند.





نیم ساعتی میشد که به تهران رسیده بودند. برزو داخل دکه ی تلفن در حال صحبت کردن با خانواده ی

romangram.com | @romangram_com