#اشک_شوکا_پارت_177


مراد و آدرس گرفتن بود.

به محض اینکه سوار ماشین شد به خسرو که راننده بود گفت:

- خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم مرادو پیدا کردیم. البته مراد فوت کرده و پسر بزرگش و

زن و بچه ش تو خونه ی باباش با مادرش زندگی میکنن . خونشون طرفای میدون خراسونه.

خسرو از داخل آینه نگاهی به شوکا انداخت که به زحمت سعی میکرد چشمهایش را باز نگه دارد.

مهربان گفت:

-تا برسیم یه چرتی بزن

شوکا چشمهایش را نیمه باز کرد. چشمان آهو وش و خمارش در چشمان خسرو قفل شد.

خسرو نگاهش را دزدید و خیره ی مسیر روبرویش شد.

منزل مراد یک خانه ی ویلای کوچک دو طبقه بود در طبقه اول زیر زمین و در طبقه ی دوم سه اتاق

تو در تو و یک هال کوچک قرار داشت.

بعد از پذیرایی و آشنا شدن با خانواده ی مراد، برزو به سکینه خانم زن مراد گفت:

-مادر شوکا خانم از اقوام بابا قلیه که سالها قبل همسر و فرزندشو ترک کرده. شوکا خانم امید داره که از

طریق اونا مادرشو پیدا کنه.

سکینه خانم زن مراد عینک ذره بینیشو روی صورتش جابجا کرد و با دقت به شوکا نگریست.

در جواب برزو گفت:

-بابا قلی و خونواده ش در شرایط بدی به ما پناه آوردن. بیکار و بی پول با چند تا بچه و زن حامله .

خودشون میگفتن بیست روزی رو تو مسافرخونه بودن تا بتونن کار مناسب پیدا کنن ولی موفق نشدن.

مراد محض رضای خدا زیر زمینو تا زمانیکه بتونن کار پیدا کنن و واسه خودشون جا بگیرن در

اختیارشون گذاشت. شش ماهی با هم زندگی کردیم.آسون نبود ولی گذشت. متاسفانه بابا قلی به خاطر

دیسک کمر زمین گیر شد. زنش هم نتونست حاملگیشو به سرانجام برسونه و قبل موعد زایمان کرد. بچه

هم چند ساعتی بعد تولد مرد. دخترشون ماجان هم خونه ی یکی از پارچه فروشای بازار به اسم معتمدی

به عنوان پرستار زن بیمارش مشغول کار شد. معتمدی یه باغ تو ورامین داشت .

به پیشنهاد معتمدی بابا قلی و زن و بچه ش به ورامین رفتن و تو خونه باغ جاگیر شدن. به خاطر مسافت

زیاد و بیماری باباقلی ارتباطمون خیلی کم شد. گاهی ماجان به ما سر میزد و جویای احوال خونواده ش


romangram.com | @romangram_com