#اشک_شوکا_پارت_178

میشدیم.

در همین موقع سکینه خانم خنده ی نخود کشمشی کرد و صحبتش را ادامه داد:

- ولی از اونجا که خدا یار و یاور مستضعفینه همسر معتمدی به سال نکشیده فوت کرد. اون مونده بود و

سه تا بچه ی قدو نیم قد که نیاز به مادر داشتن. چهلم زنش که تموم شد ماجانو صیغه کرد تا واسه موندن

تو اون خونه و نگهداری از بچه ها مشکل نداشته باشه. سال زنشم که داد دست ماجانو گرفت و ماه عسل

رفتن کربلا. همونجا در جوار آقا امام حسین عقدش کرد. خدا رو شکر زندگی خوبی دارن. به سایه سر

معتمدی برادرای ماجان هم تو بازار مشغول کار شدن و الان هرکدومشون زنی و زندگی ای واسه

خودشون بهم زدن. ارتباطمون زیاد نیست ولی هر سال عید ماجان و شوهرش بهمون سر میزنن و حالی

ازمون میپرسن.

حرف سکینه خانم که به اینجا رسید رو به عروسش گفت:

-خیر ببینی عروس، آدرس خونه ی ماجان رو یه تیکه کاغذ سه گوش نوشته شده و لای جلد قرآنه.

همونو بیار و بده به شوکا خانم.

شوکا با شنیدن قصه ی زندگی ماجان که سرانجام ختم بخیر شده است اشک در چشمانش جمع شد. خسرو

متوجه تغییر حالت شوکا شد. سرش را بیخ گوشش برد

-این دفه کی نامهربونی کرده که اشکریزون شدی؟

شوکا نگاه ملامت باری به خسرو کرد و آهسته جواب داد:

-روزگار

علیرغم اصرار خانواده ی مراد، خسرو دعوتشان را برای شام نپذیرفت و مسافران داستان ما به سمت

خانه ی ماجان راه افتادند. خسرو مسر بود که همان روز با ماجان ملاقات داشته باشند و شوکا اطلاعات

لازم را از او بگیرد.

منزل معتمدی یک خانه ی ویلایی بود که نزدیک بازار تهران قرار داشت. اذان مغرب را گفته بودند

که خسرو ماشین را جلوی درب منزل معتمدی نگه داشت.

پسر جوانی در را به روی مهمانان باز کرد و وقتی مطلع شد آدرس را سکینه خانم داده است با ادب و

احترام آنها را به داخل دعوت کرد.

زنی کمتر از شصت سال که پیراهن دور کمر کشدار سورمه ای رنگ با گلهای ریز سفید به تن داشت و

شلوار گرمش را در جورابهای سه ربع استارالیت سیاه رنگش فرو کرده بود، به استقبالشان آمد. شال

romangram.com | @romangram_com