#اشک_شوکا_پارت_179
زرشکی گلداری که روی سر داشت از نوع ترکمن اعلا بود.
شوکا به چهره ی زن دقیق شد از رنگ چشمهای زن هرچند که در زیر افتادگیهای پلکش مخفی شده بود،
پی برد که آن زن ماجان است.
حاجی معتمدی که سنی حدود هفتادو پنج یا شش سال داشت، تسبیح به دست وارد سالن پذیرایی شد و به
مهمانها خوشامد گفت.
محاسن سفید و چهره ی مهربانش آرامش خاصی به فرد مقابلش میداد.
طبق معمول برزو رشته ی کلام را در دست گرفت و داستان ساختگی شوکا را بازگو کرد. در همین
موقع دختری حول و حوش بیست سال که چادر سفید گلداری به سر داشت با سینی چای وارد سالن شد.
مستقیم به سمت حاجی معتمدی رفت :
- بفرمایید آقاجون
حاجی دستش را به سمت خسرو گرفت
- اول مهمون دخترم
ماجان رو به دختر گفت:
-اون شکر پنیرا رو هم از یخچال بیار سمیه جان
سمیه چشمی گفت و سینی چای را به سمت مهمانها برد.
شوکا بدون اینکه منتظر پذیرایی شدن شود، رو به ماجان کرد
-اگه اشکالی نداره میخوام با خودتون خصوصی حرف بزنم.
ماجان از جا بلند شد:
-چه اشکالی مادر... هرطور راحتی
ماجان به سمت اتاقی که در طرف دیگر سالن بود رفت و شوکا به دنبالش راه افتاد.
با ورود به اتاق، ماجان روی تخت یکنفره نشست و از شوکا دعوت کرد که کنارش بنشیند.
شوکا بدون مقدمه چینی شروع کرد:
-واسه اینکه شما رو پیدا کنم مجبور شدم دروغ بگم. به همه گفتم از اقوام مادر گم شده م هستید. در
صورتیکه واسه کار دیگه ای اومدم اینجا.
ماجان متعجب به شوکا نگاه میکرد و منتظر ادامه ی صحبت او شد.
romangram.com | @romangram_com