#اشک_شوکا_پارت_180
شوکا با کمی مکث ادامه داد:
-نمیدونم شما چقدر به خواب یا دنیای مرده ها اعتقاد دارید... ولی من به دنیای اونا راه پیدا کردم. شما
فرض کنید یکی به خوابم اومده و ازم خواسته ازتون حاللیت بگیرم. یه نفری که یه زمانی شما معبودش
بودین و به خاطر حماقتش زندگیتونو نابود کرد. شاید حرفام واستون خنده دار و غیر قابل باور باشه ولی
چیزی همراه دارم که به درستی حرفام ایمان پیدا میکنید.
شوکا دست کرد داخل یقه ی لباسش و کیسه ای را بیرون آورد. در آن را باز کرد و گردنبند هسته ی
خرمای ماجان را که بعد از ترک عمارت از ترس گم شدن همیشه به همراه داشت، در آورد و جلوی
چشمان پر از حیرت ماجان گرفت.
ماجان مبهوت سخنان شوکا شده بود و با دیدن گردنبند که حداقل چهل سال از پاره شدنش در عمارت
میگذشت، تعجبش صد چندان شد. دستش را به آرامی دراز کرد و گردن بند را از بین انگشتان ماجان
درآورد.
زیر لب تکرار کرد:
-ارباب نادر... ارباب نادر
اشک در چشمانش حلقه زد:
-مرده؟
شوکا چشمانش را به نشانه ی تایید بست:
-چند ساله
ماجان زیر لب گفت:
-پس خوابای پریشونی که چند وقت پیش ازش دیدم درست بوده
شوکا دست ماجان را بین دو دستش گرفت:
-درکت میکنم خانم... بی گناه بی آبرو شدن خیلی دردآوره ولی ازش بگذر. خیلی در عذابه. روحش آروم
و قرار نداره. روحش در بنده. قبل مرگ خیلی دنبالت گشت ولی پیدات نکرد. ازش بگذر هرچند بهت بد
کرد
اشک از چشمان ماجان جاری شده بود:
-بهم بد کرد... بیگناه محکوم شدم. حتی نیومد جلوی خونواده ی شوهرم حقیقتو بگه... چند سالی که بعد
از اون جریان بهم گذشت به اندازه ی صد سال بود. از طریق یکی از دوستای عمو مراد به حاجی
romangram.com | @romangram_com