#اشک_شوکا_پارت_181


معرفی شدم تا از زنش پرستاری کنم. سرطان داشت. خون استفراغ میکرد. دکترا جوابش کرده بودن.

سه تا بچه قدو نیم قد داشت که بزرگترینشون هفت ساله بود. چند ماه بعد ورودم زن حاجی تموم کرد.

مادر پیرش مراقبت بچه ها رو قبول نکرد. حاجی موندو کار بازار و بچه های بی مادر. واسه اینکه به

حروم نیفته پیشنهاد صیغه رو بهم داد. چاره ای نداشتم. شکم گرسنه بی دین و ایمونه. کسی هم قرار نبود

بفهمه. سکینه خانم بهم گیر داد و همش میگفت خونه ی مرد عذب بودن گناهه. مجبور شدم حقیقتو بهش

بگم. حاجی خوب بهم میرسید.واسه بچه هاش مادری کردم و از جون دل مایه گذاشتم. بعد سال زنش،

حاجی بهم پیشنهاد ازدواج داد. کربلا عقد کردیم. الان قریب چهل ساله زنشم. از زن اولش سه تا بچه

داره و از من چهارتا. یاسر وسمیه ته تقاریه خونه ن. دو قلو. سمیه دو ساله دیپلم خیاطی گرفته و تو یه

آموزشگاه خیاطی کار میکنه. یاسرم وردست باباش تو بازاره.

ماجان دست پر چروکش را روی پای شوکا گذاشت و سری تکان داد:

-درسته ارباب بهم بد کرد ولی جدا شدن از عباس برام بد نشد. اگه زنش میموندم نهایتش زن یه رعیت

بودم ولی الان زن حاجی هستم. خدا بخواد هفته ی دیگه میریم مشهد پابوس آقا علی بن موسی الرضا...

سخنش را با یک جمله ادامه داد:

خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری

برای لحظاتی مکث کرد . اشک چشمش جوشید و صدایش کمی گرفت:

-بخشیدمش دخترم. ازش گذشتم باشه که خدا هم از گناهام بگذره

شوکا با شنیدن حکم بخشش ارباب نادر از دهان ماجان خودش را در آغوش زن انداخت و گریست. چقدر

دلش هوای گریه در آغوش مادرش را داشت. در آغوش زنی گریست که با تمام وجود زجری که به او

رفته بود را میفهمید.

بین هق هقش میگفت:

- همراهام نفهمن واسه چی اومدم پیشتون. بهشون میگم شما گفتید مادرم فوت کرده...

ماجان و شوکا از اتاق بیرون آمدند. خسرو متوجه چشمان سرخ شوکا شد. برزو پیشدستی کرد و پرسید:

-تونستی از مادرت خبری بگیری شوکا خانم؟

شوکا چشمان گریانش را به سمت برزو چرخاند

-فوت کرده


romangram.com | @romangram_com