#اشک_شوکا_پارت_182

برزو متاثر گفت:

-خدا رحمتشون کنه

-ممنون

شوکا به آرامی به سمت خسروآمد و در مبل کناری اش جا گرفت. خسرو سرش را به شوکا نزدیک کرد:

-متاسفم

شوکا زیر لب تشکر کرد.

ماجان هم به سمت سطل آشغال مسی کنده کاری شده رفت و گردنبند هسته ی خرما را در آن انداخت.

سمیه که در حال خالی کردن پوست میوه از پیشدستی پدرش بود پرسید:

-مامان چی بود؟

ماجان خونسردانه جواب داد:

-بقایای خاطرات تلخ گذشته

بعد از دقایقی، خسرو به برزو با نگاهش فهماند برای ترک منزل معتمدی از جا برخیزد. معتمدی که

متوجه اشاره ی خسرو شد رو به مهمانها گفت:

-تا شام نخورید اجازه ی رفتن ندارید

سپس صدایش را بلند کرد:

- یاسر... یاسر

یاسر از یکی از اتاقها خارج و به هال آمد:

-بله آقاجون؟

-بابا جان، بپر برو چلوکبابی سید مرتضی و بگو ده پرس چلوکباب تا نیم ساعت دیگه آماده کنه.

یاسر قابلمه به دست وارد آشپزخانه شد و ظرف غذا را روی کابینت گذاشت:

- اینا کی هستن سمیه؟

سمیه طره ی موهای زیتونی اش را از روی پیشانی کنار زد. در حالیکه در قابلمه را باز میکرد شانه

اش را بالاانداخت:

-از کجا بدونم؟! ولی فکر کنم از همشهریای مامانن

یاسر که پسری شوخ و بذله گو بود گفت:

-از سرو وضع مرداشون معلومه آدم حسابی ان مخصوصا اون جوونتره... میخوای غیرت، میرتو کنار

romangram.com | @romangram_com