#اشک_شوکا_پارت_183


بذارمو برم بگم داداش جون امواتت بیا این آبجی ترشیده ی مارو بگیر و غم دلمونو سبک کن؟ سمیه

قاشق ماستی را برداشت و به صورتش برادرش کشید:

-زهر انار

ماجان دم در آشپزخانه ظاهر شد:

-دست بجنبونین.. الان آقاجونتون صداش در میاد

سفره ی شام پهن شد. سمیه آخرین فردی بود که با سینی حاوی پیشدستی های سبزی وارد سالن شد.

چادرش را به دندان گرفته بود و تمام حواسش این بود که سینی از دستش به زمین نیفتد. چادر به زیر

پایش گیر کرد و سینی سبزی در حال پرت شدن به وسط سفره بود. سمیه دهان باز کرد و بلند گفت:

-آی

برزو که کنار سفره و جلوی پای سمیه نشسته بود فورا نیم خیز شد، دست دراز کرد و سینی را روی

هوا قاپید.

سپس از جا بلند شد و خودش را به آنطرف سفره دراز کرد و سینی را به دست شوکا داد که ظرفهای

سبزی را در سفره بچیند.

قبل از نشستن، به سمت سمیه چرخید که چشمانش با چشمان تیله ای رنگ و پر از هراس سمیه تالقی

کرد. پشت به بقیه و سفره ایستاد ه بود و هیکل درشت و شانه های پهنش دختر ظریف معتمدی را کاملا

از دید بقیه محفوظ کرده بود.

برزودست دراز کرد و چادر را از روی شانه های دختر حاجی معتمدی برداشت و روی سرش کشید و

با لبخند آرامش بخشی گفت:

-تموم شد

سمیه لبخندی از روی شرم زد و فورا به سمت مادرش رفت و کنارش جاگیر شد.





در راه بازگشت به روستا بودند. سرمای دلپذیر بهاری به همراه بوی خاک حاصل از نم نم باران و

سکوت جاده آرامش عجیبی به شوکا می بخشید. بعد از خروج از خانه ی معتمدی احساس میکرد

مسئولیت سنگین حلالیت طلبی که بر روی شانه هایش جا خوش کرده بود، رخت بر بسته و آرامشی بی


romangram.com | @romangram_com