#اشک_شوکا_پارت_184

نظیر بر وجودش سایه افکنده است. سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. برزو پشت فرمان

بود. دست دراز کرد و نوار کاست را داخل ضبط ماشین گذاشت. صدای خواننده در آن سکوت شب

پخش شد:

-تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته...نبودنت فاجعه...بودنت امنیته

شوکا چشمانش را نیمه باز کرد و از پشت سر به خسرو که متفکر به جاده ی سیاه رنگ خیره شده بود،

نگریست. چند روزی بود که احساس میکرد در کنار خسرو آرامش بیشتری دارد. خودش میدانست که

حسش به خان روستا در این مدت کوتاه آشنایی عوض شده است. دختر محروم از محبتی بود که به دنبال

سرپناهی برای روزهای بارانی زندگی اش میگشت.

چشمهایش را بست و زیر لب گفت:

-خواستنش عادته... عادته

دلش گرفت و غمگین شد:

-اما بودنش امنیته!

کلا برزو رشته ی افکارش را در هم گسیخت

- به نظرت وقت دامادیم نشده؟

خسرو که غرق در افکارش بود با صدای برزو به خودش آمد:

-با من بودی؟

-آره... فکر نمیکنی وقت دامادیمه؟

خسرو خنده ای کرد:

-دامادی که وقت نمیخواد هروقت آمادگیشو داشتی باید داماد بشی

برزو "هان " بلندی گفت و ادامه داد:

-این یعنی تو هنوز آمادگیشو نداری

خسرو چپ چپ به برزو نگاه کرد:

-محض اطلاعت بگم که تو فکرم

گوشهای شوکا به سمت خسرو تیز شد.

برزو مشتاقانه پرسید:

-چهارمین عروس خوشبخت کیه پسر عمو؟

romangram.com | @romangram_com