#اشک_شوکا_پارت_185
خسرو جدی گفت:
-خودتو مسخره کن. خواهرتم حساب کردی بی غیرت؟
سپس خنده ی بلندی کرد. تمام هوش و حواس شوکا به سمت حرفهای خسرو بود.
خسرو ادامه داد:
-مدتیه زیر نظرش دارم. دختر صبوریه. با کج خلقیام خوب کنار میاد. به نظر با زری هم مشکلی نداشته
باشه. به محض اینکه از خودم مطمئن شدم، یه مهمونی میگیرم و به همه معرفیش میکنم.
حس غریبی وجود شوکا را در برگرفت. حس از دست دادن. غم سنگینی بر دلش نشست. احساس بی
پناهی کرد. خسرو با تمام بدخلقی هایش، مأمن خوبی برای شوکا بود ولی با ورود عروس خانم به
عمارت شکوفه های بهار نارنج جایی برای شوکا نبود.
برزو از آینه نگاهی به چشمهای بسته ی شوکا انداخت:
- خیلی دلم براش سوخت وقتی شنیدم مادرش فوت کرده... رسما بی کس و کار شد
خسرو سرش را به عقب چرخان
- این دختر هم خدایی داره
سپس رو به برزو کرد:
-قرار بود از خودت بگی اونوقت از زیر زبون من حرف کشیدی
برزو گفت:
-آهااا... میخواستم بگم نظرت راجع به دختر معتمدی چیه؟
خسرو خنده ای کرد:
- گلوت گیر کرده؟
-گیر که نه... ولی مورد خوبیه. هم قیافه ش خوبه و هم خونواده ش. با پدرشم که همکاریم... هردو
بازاری. فکر کنم بد نیست با خونواده م در میون بذارم
خسرو سری تکان داد:
-فکر میکنم مورد خوبی واست باشه
غم بی جا و مکان شدن بر دلش چیره گشت و گوشهایش حرفهای همسفرانش را نمیشنید . اشک به زیر
پلکش جمع شد. سرش را به سمت پنجره کرد تا نسیمی که از لابه لای پنجره صورتش را نوازش میداد
romangram.com | @romangram_com