#اشک_شوکا_پارت_186
اشکش را خشک کند.
زیر لب گفت:
-خواستنش عادته، عادته... ولی بودنش امنیته
نیمه های شب به خانه ی ننه گلی رسیدند. برزو از دیوار کاهگلی باملارفت و در را باز کرد. خستگی
راه به آنها مجال خوردن یا نوشیدن نداد. بی سرو صدا خود را به دست فرشتگان خواب سپردند .
صبح روز بعد شوکا با صدای جیغ شادمانه ی زری که به علت حضور نامنتظره ی برادرش بود، چشم
باز کرد. صدای قهقهه ی خسرو در جواب شادی زری به گوش میرسید.
شوکا سرش را زیر لحاف کرد. غم عالم بر دلش لانه کرده بود از تلخی روزگار ی که در حقش رحم و
مروتی نداشت. مادری که در کودکی به دنبال هوا و هوسش رفت و شوهر جوان و کودک خردسالش را
ول کرد. دوران کودکی که در محرومیت و نوجوانی که در رعیتی گذشت. پدری که چه زود تنهایش
گذاشت و شوهری که هنوز همسری اش را ثابت نکرده، انگ بی آبرویی به او زد. اگر بیشتر از آن
صبر میکرد دلش از غم میترکید. از جا بلند شد و رختخوابش را جمع کرد. از اتاق که بیرون رفت ننه
گلی در حال شماتت برزو بود
-مثل بچگیهات شری و آتیش میسوزونی
با کمک زری سفره ی صبحانه را پهن کردند.
هنوز صبحانه را تمام نکرده بودند که صدای توقف ماشینی جلوی درب خانه ننه گلی توجهشان را جلب
کرد.
خسرو از جا برخاست. بعد لحظاتی صدایش بلند شد:
-به به خاله منیره ی عزیز. چه عجب شما رو دیدیم! شما کجا و اینجا کجا...
صدای خنده ی مستانه ی زن جوانی به گوش رسید:
-بس کن خسرو... دست پیش میگیری که ازت گله نکنیم؟! میدونی چند وقته نیومدی تهران حالی از خاله
ت بپرسی؟
برزو خودش را به حیاط انداخت و با دیدن مهمانها فریاد شادی کشید:
-به..به...به... آبجی نیره. افتخار دادید به ما دهاتیا
ننه گلی و بقیه هم به حیاط وارد شدند. نیره دختر خاله ی بیوه ی خسرو که حدود سی سال سن داشت با
تی شرت آستین دار صورتی و شلوار لی دم پا نمونه ی بارز یک خانم اهل مد و به روز تهرانی بود.
romangram.com | @romangram_com