#اشک_شوکا_پارت_187
عینک آفتابی را از روی چشمش برداشت. در حالیکه به سمت ننه گلی می آمد روسری را از سرش
کشید و غرید:
-این چیه باز بندمون کردن؟!
ننه گلی را در آغوش گرفت:
-سلام مامان گلی جون. ماشا... بزنم به تخته هر سال جوونتر میشید. با مامان رفتیم عمارت، زنجیر
انداخته شده به نرده ها رو که دیدم به مامان گفتم غلط نکنم خسرو دست زری رو گرفته و رفتن خونه ی
مامان گلی. واسه همین اومدیم اینجا
ننه گلی در حالیکه خنده ی ریزی میکرد گفت:
-خوش اومدید ننه جون. قدمتون رو چشمم. مهمون حبیب خداست.
خسرو رو به زری گفت:
- واسه خاله اینا چای تازه دم کن
سه روز باران پیاپی همه رو کسل کرده بود. آسمان بی وقفه میبارید. او هم مانند شوکا دلش از زمانه پر
بود و غم درونش را با ریزش اشک از وجودش بیرون میکرد.
نیره سشوار را خاموش کرد و دستی به زیر موهایش کشید. نگاهی به لاکهای ناخنش کرد و غر زد:
-خیر سرمون اومدیم کنار دریا... از صبح تا شب یا باید بشوریم و بپزیم یا ناخن لاک بزنیم و مو سشوار
کنیم تا حوصله مون سر نره
رو به زری که روی مبل لم داده و چرت میزد گفت:
- پاشو اون ورقا رو بیار یه دست حکم بزنیم ببینیم دنیا دست کیه
سپس رو به برزو کرد:
- بازی میکنی؟
برزو گفت:
-هرچی شما بگی آبجی خانم
قبل از اینکه زری از جا برخیزد شوکا آهسته بیخ گوشش گفت:
-چرا برزو به نیره میگه آبجی؟
زری دهانش را به گوش شوکا چسباند:
romangram.com | @romangram_com