#اشک_شوکا_پارت_188

-یه بار از داداش خسرو پرسیدم. گفت چون خواهرو برادر رضاعی هستن

سپس ادامه داد :

- خواهرو برادر رضاعی یعنی چی؟

شوکا آهسته گفت:

-یعنی وقتی بچه بودن یا زن عموت و یا خاله ت به هردوتاشون شیر دادن

زری از جا برخاست و برای آوردن ورق به اتاق رفت.

شوکا به آشپزخانه رفت و با سینی حاوی استکانهای چای برگشت. زری، برزو و نیره سرگرم بازی شده

بودند و خاله منیره مشغول تلویزیون نگاه کردن.

بیشتر از سه ساعت بود که خسرو برای سرکشی به زمینهای شالی از عمارت بیرون رفته بود. شوکا

پشت پنجره رفت و نگاهی به آسمان تیره که در هوای گرگ و میش تیره تر به نظر میرسید، انداخت.

نگران رو به برزو کرد:

-خسرو خان دیر نکرده؟! داره شب میشه!

برزو لبخندی بر لبش نشست. حدسی که مدتها ذهنش را درگیر کرده بود به واقعیت میپیوست.

با صدای شیهه ی اسب، شوکا از کنار پنجره به سمت مبل رفت:

-فکر کنم اومد

خسرو با سرو لباسی خیس وارد خانه شد. در دستانش دو پلاستیک حاوی مایحتاج خانه بود.

شوکا رو به زری گفت:

-پاشو خریدا رو از خسرو خان بگیر

زری در حالیکه کارت را به زمین می انداخت گفت:

-خودت بگیرشون. دارم بازی میکنم

شوکا از جا بلند شد و به سمت خسرو رفت . دستش را دراز کرد:

-خسته نباشی.

خسرو نگاه مهربانی به شوکا کرد:

-ممنون

- پلاستیکا رو بده بهم ببرم آشپزخونه

خسرو بدون آنکه چشم از شوکا بگیرد، پلاستیکها را به دست شوکا داد.

romangram.com | @romangram_com